نورنما

مدیر وموسس سایت
  • تعداد ارسال ها

    51
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3
صوتهای مورد علاقه من

آخرین بار برد نورنما در اردیبهشت 5

نورنما یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

13 Good

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

فعال کردن
  1. فصل دوم: تركيب انسان از جسم و نفس‏ اگر خواهى خود را بشناسى، بدان كه: 🔵هر كسى را از دو چيز آفريده ‏اند: يكى اين بدن ظاهر، که آن را تن گويند، و مركب است از: گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى و غير اين‏ها. و آن از جنس مخلوقات همين عالم محسوس است، كه عالم جسمانيات است. و اصل آن مركب از عناصر چهارگانه است كه «خاك، آب، باد و آتش» است، و آن را به همين چشم ظاهرى مى‏توان ديد. و يكى ديگر «نفس» است كه آن را روح و جان و عقل و دل نيز گويند، و آن جوهرى است «مجرد» [1] از عالم ملكوت، و گوهرى است بس عزيز از جنس فرشتگان و «عقول قادسيّه»، [2] و درّى است بس گرانمايه از سنخ مجردات، كه خداى - تعالى - به جهت مصالحى چند - كه شمّه‏اى از آن مذكور خواهد شد - به قدرت كامله خود ربطى ميان آن و اين بدن ظاهرى قرار داده و او را مقيّد به قيد علاقه اين بدن و محبوس در زندان تن نموده، تا وقتى معيّن و اجلى موعود، كه قطع علاقه نفس از بدن مى‏شود رجوع به عالم خود مى‏كند. و اين نفس را به چشم ظاهر نتوان ديد بلكه ديده نمى‏شود مگر به بصيرت باطنيّه. و هر گاه حديث نفس يا روح، يا جان، يا دل، يا عقل مذكور شد همين جزء اراده مى‏شود، بلكه هرگاه انسان و آدم نيز گفته شود، به غير از اين، چيز ديگر مراد نيست، زيرا - چنانكه مذكور خواهد شد - حقيقت انسان و آدمى همين است. پس بدن، آلتى است از نفس كه بايد به آن حالت به امورى چند كه مأمور است قيام نمايد. و بدان كه: شناختن حقيقت «بدن»، امرى است سهل و آسان، زيرا دانستى كه آن از جنس ماديات است و شناخت حقايق ماديات، چندان صعوبتى ندارد. و اما «نفس»، معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 20 چون كه از جنس مجردات است به حقيقت او رسيدن و او را به كنه، شناختن در اين عالم ميسّر نيست، - رو مجرد شو مجرد را ببين - و از اين جهت بود كه بعد از آنكه حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - شرح حقيقت او را خواستند حضرت بيان نفرمود، خطاب رسيد كه: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ امْرِ رَبّى‏ «» يعنى: «از تو از حقيقت روح سئوال مى‏كنند، بگو كه «روح» از امور پروردگار است و از عالم امر [1] است». و بيش از اين رخصت نيافت كه بيان كند. بلى هر گاه نفس انسانى خود را كامل نموده باشد، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرّد از براى آن مى‏تواند شد كه آن را بشناسد. بلكه هر گاه در اين عالم نيز كسى نفس خود را كامل نموده باشد و بخواهد به سر حد كمال برساند و علاقه او از بدن كم شود، دور نيست كه تواند في الجمله معرفت به نفس بهم رساند. فصل سوم: راه شناختن نفس‏ بدان كه: آنچه گفتم آدمى را غير از همين بدن مادى و صورت حسى، جزوى ديگر هست مجرد، كه آن را «نفس» مى‏گويند، اگر چه فهميدن و دانستن آن صعوبت دارد وليكن هر گاه كسى به نظر تحقيق، تأمل كند اين مطلب بر او ظاهر و روشن مى‏شود، زيرا كه: هر كه ساحت دل خود را از غبار عالم طبيعت پاك كند و علايق و شهوات حيوانيت را اندكى از خود دور نمايد و آئينه دل را از زنگ كدورات اين عالم فى الجمله جلائلى دهد و گاه گاهى در دل را بر روى اغيار نابكار ببندد و با محبوب حقيقى خلوتى نمايد و با حضور قلب، متوجه به عالم انوار شود و با نيّت خالص مشغول به مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهى تفكر در عجايب ملك و «ملكوت» [2] پادشاه لا يزال نمايد و زمانى تأمل در «غرايب»«» جمال و «جبروت» [3] قادر ذو الجلال كند، ____________ __________________________________________________ [1] «مجّرد» يعنى عارى از قيد و شرط، و لواحق و ضمائم. حكما، مجرد به امرى مى‏گويند كه روحانى محض بوده و مخلوط با ماده نباشد، مانند عقول و نفوس مدبّره انسانى. فرهنگ معارف اسلامى، ج 3، ص 1696. لاهيجى در تقسيم عوالم گويد: اوّل عالم جبروت است... كه مجرّد از مادّه و صورت و مدّت است دوّم عالم ملكوت است كه مجرّد از مادّه و مدّت است سوّم عالم ملك است و آن عالم اجساد است. رك: فرهنگ معارف اسلامى ج 1 ص 630. [2] مراد همان «عقول ده‏گانه» بنا بر نظريه فلاسفه «مشاء» و «عقول» انوار بى‏شمار بنا بر نظريه حكماء اشراق مى‏باشد، كه معتقدند: صادر اول از ذات حق و واسطه فيض آن عقول مى‏باشند. فرهنگ معارف اسلامى، ج 2، ص 1270 - 1293. 
  2. بسم الله الرحمن الرحیم توحید وعقاید شیعه دوازده امامی
  3. * عدد کوانتومی اصلی اشاره به لایه ها ((و عوالم طولی )) داردواندازه اوربیتال را که فاصله الکترون تا هسته هست را نشان میدهد و همینطور انرژی اوربیتال را نشان میدهد که هرچه قدر الکترون از هسته دورتر باشد انرژی (جاذبه وجمال)بیشتری دارد. *نتیجه گیری : پیش بینی می شود ((طبعا طبق قواعد ما ، جلال و دافعه کمتری خواهد داشت )) *الکترون نمی تواند فی مابین لایه ها (بین عوالم یا نقطه جهش وبرزخ) قرار بگیرید *انرژی حرکت از طراز ولایه ای دیگر کوانتوم نام دارد https://www.aparat.com/v/74t3W?vref=recom در دیدئو ببینید
  4. بسم الله الرحمن الرحیم 1- بحث ابتدائی آشنایی با اتم ها و اوربیتال وعدد اتمی: *نکته مرتبط و مهم : نور میتونه باعث حرکت وجابجایی اتم بشود(تجلی اسماء جمال الهی باعث تاثیر در تجلیات اسماء جلال میشود) https://www.aparat.com/v/UJnj2 09ae626f5082e6b9d924c9795905137b2007470__16909.mp4
  5. نورنما

    مبانی شیمی (با دیدتوحیدی)

    سلام بله خیلی ممنونم شیمی عمومی ببینید این کتابهای bakhsh....pdf هستند؟ این کتاب آقای علی افضل صمدی به نظرم خیلی خوب وعالیه برای اینکار . از اصول ومبانی شیمی که در جلد اول جمع آوری نموده اند، می توانیم به مدد الهی استفاده نماییم و چند اصل را در یک اصل واحد توحیدی خلاصه نماییم ان شاء الله تعالی بعد به جدول مندلیف وبررسی عناصر پرداخته وبه بحث اوربیتال اتمی وارد بشویم ان شاء الله تعالی . نظر شما چیه؟ bakhsh-12.pdf bakhsh-13-14.pdf Energie atomique.pdf hupaa.com_chimie_generale.pdf www.ShimiPedia.ir_FTsArFBtd5p.pdf شیمی-یازدهم.pdf bakhsh-1-2.pdf bakhsh-3-4.pdf bakhsh-5-6-7.pdf bakhsh-8-9.pdf bakhsh-10-11.pdf
  6. نورنما

    مبانی شیمی (با دیدتوحیدی)

    سلام علیکم خیلی ممنونم از زحمتتان و ارسال اسامی کتب درخواستی ببخشید این کتاب تیمبرلک ترجمه فارسی شده است یا نه ؟ اگر بله شما سراغ دارید که فهرستش را اینجا بفرستید؟ چون گشتم فقط نسخه انگلیسی آن را پیداکردم باتشکر
  7. متن کامل کتاب معراج السعادت معراج السعادت کامل.rtf
  8. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 7 مقدمه مؤلف‏ بسم الله الرحمن الرحيم معراج سعادت جاودانى، و مفتاح ابواب فيوضات دو جهانى، ستايش و سپاس خداوندى است يكتا - جلّ شأنه - و نيايش افزون از قياس، يگانه‏اى است بى‏همتا، بهر برهانه، [1] كه از لمعات اشراقات فيض كاملش مصابيح قلوب اهل علم و عرفان در مشكوة مهج روشن، و از لوامع تجليات لطف شاملش، سراج المنير علوم بر زواياى ضماير اولى البصائر پرتو افكن، اجرام علوى از علوّ شوق جمالش جملگى احرام بندگى بسته، گرد حرم كعبه جلالش به حركات شوقى سرگشته طوف، و اجزاى عالم سفلى از علوّ مرتبه ادراك كنه ذات لايزالش همگى در مقام بى‏خبرى ثابت و حيران، از صفير عنايتش هماى نفس نفيس لاهوتى گرفتار قيد تعلّقات ناسوتى، به جناحين علم و عمل در فضاى روح افزاى عوالم حقايق، پرواز نموده خود را به اوج سعادت مى‏رساند. __________________________________________________ [1] - نردبان سعادت جاودانى، و كليد فيوضات دو جهانى، ستايش و شكرگزارى خداوند يكتا است، كه شأن و مقامش بسيار با جلالت و عظمتش از قياس و اندازه افزون است. خداوندى يگانه و بى‏همتا، كه برهان وجودش آشكار و روشن است. خداوندى كه: از تابش نور و روشنايى فيض كاملش، چراغ دلهاى اهل علم و عرفان، در قنديل دلها روشن، و از شعاع تجلّيات لطف فراگيرش، مشعل نور بخش علوم، بر گوشه دلهاى صاحبان بصيرت پرتو افكن است. اجرام آسمانى از برترى شوق جمالش، همگى احرام بندگى بسته، و در گرد كعبه جلالش با حركات مشتاقانه، سرگرم طواف، و چون درك كنه و حقيقت ذات لايزالش ممكن نيست، اجزاء و ذرّات جهان همگى در مقام بى‏خبرى ثابت و حيران، و در حال خوف و وحشت مى‏باشند. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 8 و از فيض هدايتش به تعليم معلّم عقل، و تأديب مؤدّب شرع، معشر بشر، و فرقه ناس خود را از ادناس و ارجاس عالم طبيعت مصفّا نموده به سير سر منزل حقيقت مى‏كشاند. خرد بخردان را در ساحت قدس تجرّدش مجال تردّد محال، و بال هماى وهم و خيال را طيران در فضاى بى‏انقضاى بقايش و بال، «فسبحانه ما اعظم شأنه و اجل احسانه». و افضل صلوات، و اكمل تحيّات به جناب مقدس پيغمبرى سزاوار است كه: دوحه لواى حمد به اسم ساميش مرشّح، و توقيع وقيع هدايت و تكميل، به نام ناميش موشّح، غاليه ساى نكهت مكارم اخلاقش كريمه«و انّك لعلى خلق عظيم،»و عنوان صحيفه اشفاق بيضاء اشراقش (هو)«بالمؤمنين رءوف رحيم،»محمود به محامد اخلاق و شيم، و ممدوح به محاسن الطاف و كرم، معلّم معالم فروع و اصول، صاحب فرمان:«و ما محمّد الا رسول.» محمد شافع امت، قسيم دوزخ و جنّت حبيب حضرت عزّت، شه دين خسرو دنيا جهان را ناصر و ياور، جهانبان را پيام‏آور كزين پيك جهان داور، رسول خالق يكتاپس از سپاس ايزد داور، و پس از درود جناب پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم -، واسطه منقبت در خور سرورى است كه رفعت كاخ كرامتش از آن بالاتر كه: كمند رساى مدارك اوهام بشر به شرف آن تواند رسيد، و عظم رتبه ولايش از آن والاتر كه: طوطى شكسته بال مقال، در اداى شمّه‏اى از شيم ولايش از قفس نفس، نفس تواند __________________________________________________ از آهنگ عنايت او، روح بلند مقامى كه وجودش از عالم بالا سرچشمه گرفته و گرفتار قيد و بند تعلّقات عالم خاك گشته، باد و بال علم و عمل، در فضاى روح افزاى جهانهاى حقايق، پرواز مى‏كند و خويش را به اوج سعادت مى‏رساند. و از فيض هدايتش، انسان‏ها در پرتو تعليم آموزگار عقل، و پرورش مربّى شرعى، خود را از آلودگى‏هاى عالم طبيعت، مصفّا و پاك كرده، و به سير سر منزل حقيقت مى‏پردازند. عقل عاقلان را در ساحت قدس عظمت و تجردّش، جولان و تردّد محال، و پر و بال هماى وهم و خيال را پرواز در فضاى بى منتهاى بقاى وى، وزر و وبال است. پس منزه است خدايى كه چه شأن عظيم و احسان جليلى دارد. با فضيلت‏ترين درودها و كامل‏ترين تحيّت‏ها شايسته آن پيغمبرى است كه: صفحه پرچم حمد به اسم با رفعتش مزيّن گرديده، و نوشته با موقعيّت هدايت و تكميل بشريّت به نام ناميش توشيح شده است. مبلّغ و نشر دهنده بوى عطر جان افزاى مكارم اخلاقش، آيه مباركه: «وَ انَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمِ 68: 4»(قلم «سوره 68» آيه 4) است. و عنوان كننده صحيفه مهربانيش، گفتار خداوند است كه فرمود: (هو) «بِالْمُؤْمِنينَ رَّؤُوفٌ رَحيم 9: 128»(توبه «سوره 9» آيه 128). اخلاق كريمانه‏اش به حدى كامل است كه محامد اخلاق، و شيمه‏هاى نيكو، او را مى‏ستايند. و محاسن الطاف و كرم، به مدح او مشغول مى‏باشند. او برجسته‏ترين آموزگار عالمان فروع و اصول، و صاحب فرمان: «و ما محمّد الا رسول»است. پس از سپاس ايزد داور، و بعد از درود حضرت پيغمبر - صلى اللّه عليه و آله و سلم -، مدح و منقبت، شايسته آن سرورى است كه: بلنداى كاخ كرامت و عظمتش، بالاتر از آن است كه كمند بلند ادراكات و عقول بشر به آن برسد. و عظمت ولايتش، والاتر از آن است كه طوطى پر شكسته گفتار، در اداى مختصرى از مقامات ولايتش از قفس روح، بتواند نفس بكشد. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 9 كشيد، صيت مكارم اخلاقش عرصه آفاق را چنان گرفته كه منكر حسود را از سستى نطاق، طاقت ناطقه از عرض حال لال گشته، و آوازه فضائل ملكاتش در بسيط زمين چنان انتشار يافته كه عدوى عنود را از كثرت خجلت جبين، غرق عرق انفعال مانده، و سفينة النجاتى كه به ناخدائى همت بلندش كشتى به چهار موجه افتاده خلافت از درياى فتنه زاى خلاف انديشى مخالفان، سالما به كنار آمده، عين الحياتى كه تشنه كامان رحيق شوق را در ظلمات ضلالت، خضر هدايت بدان راه نموده، جامع سعادات سنيّه، و حاوى كمالات عليّه. شير خدا شاه ولايت على مظهر اسرار خفىّ و جلىّ‏درود نا معدود و تحيّات غير محدود بر تتمه ائمه دين و اولاد طاهرين او، كه همگى كيمياى سعادت‏اند و كليد گنج فيض سرمد، لمعات خورشيد امامت‏اند و مصباح مشكوة كرامت، درر غرر خلافت‏اند و درّه غرّه شرافت، مطالع لوامع قدس‏اند و زينت المجالس مجامع انس، سراج المنير نهج المسترشدين‏اند و مفتاح الفلاح ابواب الجنان حق اليقين، فصلوات الله عليهم اجمعين إلى يوم الدين. اما بعد: چنين گويد گرفتار دام آمال و امانى، و طالب سعادت جاودانى، احمد بن محمد مهدى بن أبي ذر - لقّنهم الله حجّتهم يوم العرض الاكبر - كه: بر رأى ارباب الباب واضح است كه: خالق عالم، و موجد بنى آدم - جلّت عظمته - به مقتضاى حكمت كامله و قدرت شامله، قامت قابليّت نوع انسان را در مقام «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلا 17: 70»به تشريف «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى آدَمَ 17: 70»«» سرافراز، و اين صدف پاك را به وديعت نهادن گوهر ادراك و نفس ناطقه، شرف امتياز ارزانى داشت. سلطان و الا شأن عقل را در مملكت بدن بر سرير مخروطى دل متمكّن ساخت، و معاشر مشاعر و حواس را سر بر خط فرمان وى نهاد، تا اينكه طاغيان قواى سركش طبيعى را تحت اطاعت و __________________________________________________ آوازه مكارم اخلاقش، عرصه آفاق را آنچنان فرا گرفته كه: ناطقه منكر حسود، لال گرديده. و آوازه عظمت و فضايل ملكاتش در پهناى زمين، آنچنان انتشار يافته كه دشمن عنود، از كثرت خجالت و شرم غرق عرق شرم شده است. كشتى نجاتى است كه: به ناخدايى همّت بلندش، كشتى حركت انسان‏ها به چهار موجه افتاده، و سطح درياى زندگى را به سوى ساحل سلامت در نَوَرديده. و از درياى فتنه‏زاى خلاف انديشى مخالفان به كنار آمده. عين الحياتى كه تشنه كامان شربت شوق، كه در جستجوى او در ظلمات، راه گم كرده بودند را خضر به سوى او هدايت نموده. جامع سعادات كامله، و صاحب كمالات عاليه، شير خدا، شاه ولايت، مظهر اسرار خفىّ و جلىّ، على بن ابى طالب - عليه السلام -. درود بيش از اندازه و عدد و تحيّات افزون از حدّ، بر بقيّه ائمّه دين، و اولاد طاهرين او، كه همگى كيمياى سعادت مى‏باشند. و همه آنها كليد گنج فيض هميشگى الهى هستند. همگى اشعه خورشيد امامتند و چراغ قنديل كرامت. همه آنها گوهرهاى ارجمند خلافت، و درّ و لؤلؤ شرافت. مشرق اشعّه قدس، و زينت مجلس مجامع انس، چراغهاى تابان، و راههاى طالبان رشادند. كليدهاى رستگارى و درهاى بهشت حق اليقين مى‏باشند. درود خداوند تا روز قيامت بر همه آنها باد. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 10 انقياد آورده، به كسب اخلاق حميده و صفات پسنديده طنطنه كوس كرامت به گوش سكّان صوامع جبروت رسانده، در مضمار سعادت، گوى سبقت از ملائكه ملكوت ربايد. نه فلك راست مسلم، نه ملك را حاصل آنچه در سرّ سويداى بنى آدم از اوست‏و به حكم محكم عقل، و نصّ مستفيض نقل، بر هر يك از افراد سالكين منهج سداد، و طالبين طريق رشاد لازم است كه: اولا از آئينه گيتى نماى دل، زنگ رذائل، زايل، و بعد از آن، ادهم همت به صورت تحلّل به حلل فضائل مايل سازد، چه بدون تخليه، تحليه ميسّر نشود، و انعكاس نقش حبيب، صورت نبندد. شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده‏و خود ظاهر و روشن و ثابت و مبيّن است كه: دفع صفات ناپسند، و كسب ملكات ارجمند، موقوف بر شناختن آنها، و اصول و اسباب هر يك، و كيفيت و معالجات مقرّره است. و متكّفل بيان تفاصيل اين مطالب، علمى است كه: تعبير از آن به «علم اخلاق»، و «حكمت خلقيّه» مى‏نمايند. و بهترين نسخ كتب از حيثيت: نظم و ترتيب و حسن تركيب و تعبير لايق، تحقيق رائق، و اشتمال بر آيات و اخبار وارده در شريعت، و احتواى بر مقالات ارباب عرفان و اساطين حكمت، كه در اين فنّ شريف، تأليف و تصنيف شده كتاب موسوم به «جامع السعادات» است، كه از تأليفات عالم عامل، و عارف و اصل، و حكيم كامل، و فقيه فاضل، والد ماجد بزرگوار [1] اين ذرّه بى‏مقدار - قدس سره - است. و از آنجا كه همگى همت سپهر رفعت اعليحضرت، پادشاه جمّ جاه، ملايك سپاه، گردون بارگاه، خديو زمان، قبله سلاطين جهان، سرور خواقين دوران، بانى مبانى دين مبين، و مروّج شريعت سيّد المرسلين، طغراى زيباى منشور خلافت، رونق جمال كمال‏ __________________________________________________ [1] ملا مهدى نراقى والد بزرگوار ملا احمد نراقى (مؤلف)، يكى از علماء و فقهاى بزرگ شيعه در قرن دوازدهم هجرى است. صاحب روضات الجنّات مى‏گويد: او از اركان دانشمندان متأخّر، و از اعيان فضلاء متبحّر بوده... و از شاگردان علامه مجلسى، صاحب حدائق، و وحيد بهبهانى است. و از تأليفات او است در علم اصول: «التجريد في علم الأصول»، و در فقه: «معتمد الشيعة في احكام الشريعة» و «لوامع الاحكام في فقه شريعة الاسلام» - كه مؤلف در كتاب مبسوط فقهى خود «مستند الشيعة» از اين دو، زياد نقل قول مى‏كند -. و در علم اخلاق كتابى دارد به نام «جامع السعادات» - كه كتاب حاضر (معراج السعادة) ترجمه آن است با تغييراتى در اكثر ابواب و فصول -. و چند كتاب ديگر. رك: روضات الجنّات، ج 7، ص 200. و اعيان الشيعة، ج 10، ص 143. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 11 مملكت، آفتاب تابان فلك سلطنت، خورشيد درخشان سپهر جلالت، ماحى مآثر ظلم و عدوان، مظهر «أَنَّ اللَّه يَأْمُرُ بِالعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ 16: 90»، خسروى كه انجم، با آنكه همگى چشم شده، صاحبقرانى چون او در هيچ قرنى نديده، و سپهر پير، با آنكه همه تن، گوش گشته، طنين طنطنه كشور گشائى چنين، نشنيده. دارنده تخت پادشاهى داراى سپيدى و سياهى‏ شاهنشه آفتاب سايه كيخسرو كيقباد پايه‏ قيصر به درش جنيبه دارى فغفور، گداى گشت بارى‏شاهنشاهى كه سلاطين روم و فرنگ را آستان عرش اشتباهش پناه، و پادشاهان هند و خطا را در درگاه جهان پناهش روى اميدوارى بر خاك راه. كمين مولاى او صاحبكلاهان به خاك پاى او سوگند شاهان‏عدالت گسترى كه در چمن عدالتش «صعوه» و «باز» هم پرواز، و در مرتع عنايتش گرگ با گوسفند، دمساز، از بيم سياستش برّه گريخته را، گرگ، كشان كشان به سوى شبان آورد. و «نسر» قوى پنجه، گنجشك گم كرده آشيان را به آشيان رساند. مرحمت پرورى كه به دوران مرحمتش، فرياد، بجز از مرغان چمن برنيايد، و بيدادگرى كس بجز غمزه معشوق نيابد، فتنه در گوشه چشم خوبان به خواب، و آشوب در شكن زلف بتان قرار گرفته، باصيت سخاوتش دعوى جود «معن» و حاتم، لفظى از معنى بيگانه، و با آوازه شجاعتش قصّه مردى زال و رستم افسانه، تيغش قاطعى است به درجه طالع اعدا رسيده، و آفتابى است كه چون به سمت الرّأس دشمن برسد، هنگام زوال خود را ديده، آئينه روشنى است كه عروس حسناء، ملك چهره خود را جز در صفاى آن نتواند ديد، و پاك گوهرى است از خاندان«و انزلنا الحديد،»مهيب پيكرى كه صفت سطوت آن«فيه باس شديد،»تيرش سهم الموتى است، كه به حسب تسيير، به خانه نكبت دشمن انجاميد، و همائى است تيز پر، كه اجل نامه اعداى دولتش بر پاى بسته، پيكى است تندرو كه به رسم سفارت از عالم عدم به احضار مخالفان آمده، چتر عظمتش بر سر آسمانى است كه خورشيد در سايه آن، آستانش ايوانى است كه «سبع سموات» نردبان هفت پايه آن، يكران سبك خيزش تند بادى است كه سليمان زمان بر آن سوار، آسمانى است كه خورشيد تابان را بر آن قرار، آب حسام خون آشامش نظارت بخش رياض شريعت غرّاى احمدى، و تاب سنان آتش فشانش فروغ ملّت بيضاى محمدى، سپر حمايتش برنا و پيراهل اسلام را جنّة الأمان، و جوشن حراستش زمره خاص و عام را پشتيبان، شير بيشه جلادت، مرد ميدان سعادت، گوهر كان خلافت، و تاجدارى يكتا، درّ صدف سلطنت و معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 12 شهريارى، نسيم گلستان عدل و انصاف، شعله نيستان جور و اعتساف، مؤسّس قوانين معدلت، مؤكّد قواعد رأفت و رحمت، داراى نيك رأى، و اسكندر ملك آراى، ظلّ ظليل آله و المجاهد في سبيل اللّه، صدر نشين محفل عنايات حضرت آفريدگار، السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان، السلطان «فتحعليشاه» قاجار، لا زالت اطناب دولته إلى يوم القيام ممدودة، و ثغور الاسلام بسيف حراسته مسدودة. جهانش به كام و فلك يار باد جهان آفرينش نگهدار باد غم از گردش روزگارش مباد وز انديشه بر دل غبارش مباد دل و كشورش جمع و معمور باد ز ملكش پراكندگى دور بادكه آفتاب خاطر همايونش از بدو طلوع صبح اين دولت عظمى، بر ساحت ترويج شريعت غرّا پرتو افكن است. و از رأى سعادت مشحونش از حين ظهور نور اين سلطنت كبرى، معالم دين مبين و منهاج شرع متين واضح و روشن است. بر صعود كافّه انام بر معراج سعادت مصروف، و عنان عزيمت قضا مشيتش به جانب سلوك خاص و عام بر محجّة البيضاى طريقه عبوديت معطوف، دست تربيتش را در تقويت ملت بيضا، يد بيضايى است باهر، و انفاس عيسوى آيتش را در احياى علوم، معجزى است ظاهر، روزگار فرخنده آثارش مر كافّه رعايا را جامع سعادات، دوران سعادت توأمانش مر قاطبه برايا را حاوى فنون كمالات، جهات صورى و معنوى را با هم قرين نموده، كشور سعادت جاودان را چون اقاليم جهان مسخّر ساخته، و ممالك دل و جان را از لوث فرنگيان رذايل صفات، پاك نموده، ديار مكارم اخلاق را چون ممالك آفاق در قبضه تصرّف درآورده، از ميامن التفات آن كشور گشاى عالم، صورت و معنى ساخته، مقاصد علم اخلاق، كه بقيّه جنود جهاد اكبر را متكفّل است، محل عساكر انظار طالبان علوم دين، و عرصه مباحث اين فنّ شريف، كه تسويه صفوف مجاهده نفس امّاره را مشتمل است، مضمار فوارس افكار سالكان راه يقين گرديد. و مدارس مهجوره آن را رونقى تازه، و معالم متروكه آن را رواجى بى‏اندازه به هم رسيد. و چون لطف عميمش مقتضى تعميم اين نعمت عظمى نسبت به كافّه انام، و خلق كريمش مستلزم نشر اين سعادت كبرى بين الخاص و العامّ بود، كتاب مذكور كه از جمله كتب مصنّفه در اين فن، مقبول طبع اشرف خاقانى، و منظور نظر عنايت گستر سلطانى شده، به زبان عربى تعبير، و ارباب ايمان و اصحاب ايقان فارسى زبانان را از موايد فوايد آن بهره حاصل نبود، لهذا از مصدر عزّت و اجلال، و محفل حشمت و اقبال، اشاره لازم البشاره به اين دعا گوى دولت مصون از زوال، صادر گرديد كه: خلاصه مطالب و جلّ مقاصد آن را به سياق معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 13 فارسى به عبارتى واضح بيان نمايد كه عموم ناس از فرايد فوايد آن نفع توانند يافت. بنا بر اين با وجود عدم بضاعت، و قلّت استطاعت، و تفرّق بال، و تكسّر احوال، بعد از استعانت از حضرت رب الارباب و استمداد از ارواح مقدسه ائمه اطياب، شروع در تأليف اين كتاب شد. اميد كه مقبول طبع اشرف گرديده، و كافّه انام از فوايد آن بهره ياب، و ثوابش به روزگار فرخنده آثار پادشاهى عايد گردد. و آن را مسمّى نمود به «معراج السعاده» و آن مشتمل است بر پنج باب: باب اوّل: مقدمات نافعه باب دوّم: قواى نفس انسانى و اخلاق ذميمه باب سوّم: محافظت اخلاق حميده از انحراف و... باب چهارم: فضائل اخلاق حسنه و كيفيت اكتساب آنها باب پنجم: اسرار و آداب عبادات معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 15 باب اول در بيان بعضى مقدمات نافعه، از: بيان حالات نفس و منفعت فضايل اخلاق و مضرت رذايل آن‏ معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 17 فصل اول: شناختن نفس مقدمه شناختن خدا بدان كه كليد سعادت دو جهانى، شناختن نفس خويشتن است، زيرا كه شناختن آدمى خويش را اعانت بر شناختن آفريدگار خود مى‏نمايد. چنانكه حق - تعالى - مى‏فرمايد: «سَنُريهِمْ آياتِنا فِى الافاقِ وَ في انْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ انَّهُ الْحَقُّ 41: 53»يعنى: «زود باشد كه بنمائيم به ايشان آثار قدرت كامله خود را در عالم و در نفسهاى ايشان، تا معلوم شود ايشان را كه اوست پروردگار حق ثابت».«» و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - منقول است كه:«من عرف نفسه فقد عرف ربه» يعنى: «هر كه بشناسد نفس خود را پس به تحقيق كه بشناسد پروردگار خود را».«» و خود اين ظاهر و روشن است كه: هر كه خود را نتواند بشناسد به شناخت ديگرى چون تواند رسيد، زيرا كه هيچ چيز به تو نزديك‏تر از تو نيست، چون خود را نشناسى ديگرى را چون شناسى؟ تو كه در علم خود زبون«» باشى عارف كردگار چون باشى‏ تأثير شناختن نفس در تهذيب اخلاق‏ و نيز شناختن خود، موجب شوق به تحصيل كمالات و تهذيب اخلاق و باعث سعى در دفع «رذائل»«» مى‏گردد، زيرا كه آدمى بعد از آنكه حقيقت خود را شناخت و دانست كه: حقيقت او «جوهرى»«» است از «عالم ملكوت»، [1] كه به اين عالم جسمانى آمده باشد، كه به اين فكر افتد كه: چنين جوهرى شريف را عبث و بى‏فايده به اين عالم نفرستاده‏اند، و اين گوهر قيمتى را به بازيچه در صندوقچه بدن ننهاده‏اند، و بدين سبب در صدد تحصيل فوائد تعلق نفس به بدن بر مى‏آيد، و خود را به تدريج به سر منزل شريفى كه بايد مى‏رساند. __________________________________________________ [1] عالم فرشتگان، عالم عقول و نفوس مجرده كه ما فوق عالم ناسوت و ماده است. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 18 و گاه است كه گوئى: من خود را شناخته‏ام، و به حقيقت خود رسيده‏ام. زنهار زنهار، كه اين نيست مگر از بى‏خبرى و بى‏خردى. عزيز من چنين شناختن را كليد سعادت نشايد، و اين شناسائى تورا به جائى نرساند، كه ساير حيوانات نيز با تو در اين شناختن شريك‏اند، و آنها نيز خود را چنين شناسند. زيرا كه: تو از ظاهر خود نشناسى مگر سر و روى و دست و پاى و چشم و گوش و پوست و گوشت، و از باطن خود ندانى مگر اين قدر كه چون گرسنه شوى غذا طلبى، و چون بر كسى خشمناك شوى در صدد انتقام برآئى، و چون شهوت بر تو غلبه كند مقاربت خواهش نمائى و امثال اين‏ها، و همه حيوانات با تو در اين‏ها برابرند. پس هرگاه حقيقت تو همين باشد از چه راه بر «سباع»«» و «بهائم»«»، مفاخرت مى‏كنى؟ و به چه سبب خود را نيز از آنها بهتر مى‏دانى؟ و اگر تو همين باشى به چه سبب خداوند عالم تورا بر ساير مخلوقات ترجيح داده و فرموده: «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلا 17: 70»يعنى: «ما تفضيل داديم فرزندان آدم را بر بسيارى از مخلوقات خود»«». و حال اينكه در اين صفات و عوارض، بسيارى از حيوانات بر تو ترجيح دارند. پس بايد كه: حقيقت خود را طلب كنى تا خود چه چيزى، و چه كسى، و از كجا آمده‏اى، و به كجا خواهى رفت. و به اين منزلگاه روزى چند به چه كار آمده‏اى، تو را براى چه آفريده‏اند. و اين اعضا و جوارح را به چه سبب به تو داده‏اند، و زمام قدرت و اختيار را به چه جهت در كف تو نهاده‏اند. و بدانى كه: سعادت تو چيست، و از چيست، و هلاكت تو چيست. و بدانى كه: اين صفات و ملكاتى كه در تو جمع شده است بعضى از آنها صفات بهايم‏اند، و برخى صفات سباع و درندگان، و بعضى صفات شياطين، و پاره‏اى صفات ملائكه و فرشتگان. و بشناسى كه: كدام يك از اين صفات، شايسته و سزاوار حقيقت تو است، و باعث نجات و سعادت تو، تا در استحكام آن بكوشى. و كدام يك عاريت‏اند و موجب خذلان و شقاوت، تا در ازاله آن سعى نمائى. و بالجمله آنچه در آغاز كار و ابتداى طلب، بر طلب سعادت و رستگارى لازم است آن است كه: سعى در شناختن خود، و پى‏بردن به حقيقت خود نمايد، كه بدون آن به سر منزل مقصود نتوان رسيد. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 19 فصل دوم: تركيب انسان از جسم و نفس‏ اگر خواهى خود را بشناسى، بدان كه: هر كسى را از دو چيز آفريده‏اند: يكى اين بدن ظاهر، كه آن را تن گويند، و مركب است از: گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى و غير اين‏ها. و آن از جنس مخلوقات همين عالم محسوس است، كه عالم جسمانيات است. و اصل آن مركب از عناصر چهارگانه است كه «خاك، آب، باد و آتش» است، و آن را به همين چشم ظاهرى مى‏توان ديد. و يكى ديگر «نفس» است كه آن را روح و جان و عقل و دل نيز گويند، و آن جوهرى است «مجرد» [1] از عالم ملكوت، و گوهرى است بس عزيز از جنس فرشتگان و «عقول قادسيّه»، [2] و درّى است بس گرانمايه از سنخ مجردات، كه خداى - تعالى - به جهت مصالحى چند - كه شمّه‏اى از آن مذكور خواهد شد - به قدرت كامله خود ربطى ميان آن و اين بدن ظاهرى قرار داده و او را مقيّد به قيد علاقه اين بدن و محبوس در زندان تن نموده، تا وقتى معيّن و اجلى موعود، كه قطع علاقه نفس از بدن مى‏شود رجوع به عالم خود مى‏كند. و اين نفس را به چشم ظاهر نتوان ديد بلكه ديده نمى‏شود مگر به بصيرت باطنيّه. و هر گاه حديث نفس يا روح، يا جان، يا دل، يا عقل مذكور شد همين جزء اراده مى‏شود، بلكه هرگاه انسان و آدم نيز گفته شود، به غير از اين، چيز ديگر مراد نيست، زيرا - چنانكه مذكور خواهد شد - حقيقت انسان و آدمى همين است. پس بدن، آلتى است از نفس كه بايد به آن حالت به امورى چند كه مأمور است قيام نمايد. و بدان كه: شناختن حقيقت «بدن»، امرى است سهل و آسان، زيرا دانستى كه آن از جنس ماديات است و شناخت حقايق ماديات، چندان صعوبتى ندارد. و اما «نفس»، __________________________________________________ [1] «مجّرد» يعنى عارى از قيد و شرط، و لواحق و ضمائم. حكما، مجرد به امرى مى‏گويند كه روحانى محض بوده و مخلوط با ماده نباشد، مانند عقول و نفوس مدبّره انسانى. فرهنگ معارف اسلامى، ج 3، ص 1696. لاهيجى در تقسيم عوالم گويد: اوّل عالم جبروت است... كه مجرّد از مادّه و صورت و مدّت است دوّم عالم ملكوت است كه مجرّد از مادّه و مدّت است سوّم عالم ملك است و آن عالم اجساد است. رك: فرهنگ معارف اسلامى ج 1 ص 630. [2] مراد همان «عقول ده‏گانه» بنا بر نظريه فلاسفه «مشاء» و «عقول» انوار بى‏شمار بنا بر نظريه حكماء اشراق مى‏باشد، كه معتقدند: صادر اول از ذات حق و واسطه فيض آن عقول مى‏باشند. فرهنگ معارف اسلامى، ج 2، ص 1270 - 1293. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 20 چون كه از جنس مجردات است به حقيقت او رسيدن و او را به كنه، شناختن در اين عالم ميسّر نيست، - رو مجرد شو مجرد را ببين - و از اين جهت بود كه بعد از آنكه حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - شرح حقيقت او را خواستند حضرت بيان نفرمود، خطاب رسيد كه: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ امْرِ رَبّى‏ «» يعنى: «از تو از حقيقت روح سئوال مى‏كنند، بگو كه «روح» از امور پروردگار است و از عالم امر [1] است». و بيش از اين رخصت نيافت كه بيان كند. بلى هر گاه نفس انسانى خود را كامل نموده باشد، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرّد از براى آن مى‏تواند شد كه آن را بشناسد. بلكه هر گاه در اين عالم نيز كسى نفس خود را كامل نموده باشد و بخواهد به سر حد كمال برساند و علاقه او از بدن كم شود، دور نيست كه تواند في الجمله معرفت به نفس بهم رساند. فصل سوم: راه شناختن نفس‏ بدان كه: آنچه گفتم آدمى را غير از همين بدن مادى و صورت حسى، جزوى ديگر هست مجرد، كه آن را «نفس» مى‏گويند، اگر چه فهميدن و دانستن آن صعوبت دارد وليكن هر گاه كسى به نظر تحقيق، تأمل كند اين مطلب بر او ظاهر و روشن مى‏شود، زيرا كه: هر كه ساحت دل خود را از غبار عالم طبيعت پاك كند و علايق و شهوات حيوانيت را اندكى از خود دور نمايد و آئينه دل را از زنگ كدورات اين عالم فى الجمله جلائلى دهد و گاه گاهى در دل را بر روى اغيار نابكار ببندد و با محبوب حقيقى خلوتى نمايد و با حضور قلب، متوجه به عالم انوار شود و با نيّت خالص مشغول به مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهى تفكر در عجايب ملك و «ملكوت» [2] پادشاه لا يزال نمايد و زمانى تأمل در «غرايب»«» جمال و «جبروت» [3] قادر ذو الجلال كند، البته‏ __________________________________________________ [1] عالم مجرّدات را «عالم امر» مى‏نامند كه به امر تكوينى الهى از «كتم عدم» [جهان نيستى‏] به وجود آمده‏اند، و بر حسب امر تكوينى، دفعة واحدة پديدار گشته‏اند. فرهنگ معارف اسلامى، ج 2، ص 1227. (جهت اطلاع بيشتر به تفسير الميزان، ج 13، ص 210، «طبع اوّل» مراجعه شود). [2] «عالم ملك»، جهان جسمانى و عالم مادّه و مادّيات را گويند، كه به آن، عالم شهادت و ناسوت و كون و فساد نيز مى‏گويند: و «عالم ملكوت»، عالم مجرّدات، عالم ارواح و معقولات است كه به آن، عالم باطن و بقاء و اسرار نيز مى‏گويند. فرهنگ معارف اسلامى، ج 2، ص 1231. و ج 3، ص 1921. [3] ظاهرا همانطور كه در نسخه خطّى موجود است «جلال و جبروت» صحيح باشد به معناى عظمت و معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 21 از براى او حالتى نورانى و «بهجتى» عقلى حاصل مى‏شود كه به سبب آن يقين مى‏كند كه ذات او از اين عالم جسمانى نيست، بلكه از عالم ديگر است. و راهى ديگر كه به سبب آن بتوان دانست كه آدمى را غير از اين بدن، جزئى ديگر است كه از جنس بدن نيست، «خواب» است، كه در خواب، راه حواس بسته شود و بدن از حركت بازماند و چشم از ديدن، و گوش از شنيدن بسته، و تن در گوشه‏اى ساكن و بى‏حس شود و با وجود اين، در آن وقت آدمى در آفاق و اطراف عالم مشغول سير كردن باشد و با اصناف خلايق در گفتن و شنودن. بلكه اگر نفس را في الجمله صفائى باشد در عالم ملكوت راه يابد، و از آنجا امور آينده را ببيند و بشناسد و بر مغيّبات، مطلع شود، به نوعى كه هرگز در بيدارى و در وقتى كه اين بدن در نهايت هوشيارى است نتواند بدان رسيد. و راه ديگر آنكه: آدمى را قوّت معرفت همه علمها و صنعتها است، و با آنها پى مى‏برد به حقايق اشياء و مى‏فهمد امورى چند را كه نه از اين عالم است و نه مى‏داند كه از كجا اين امور داخل قلب او شده و از كجا فهميده و دانسته. بلكه گاه است كه: در يك لحظه، فكر او از مشرق به مغرب و از «ثرى» تا «ثريّا»«» رود، با آنكه تن او در عالم خاك محبوس و ايستاده. و بالجمله اين مطلب امرى است كه بر هر كه اندكى تأمل نمايد، مخفى و پوشيده نمى‏ماند. و در كتاب الهى و اخبار ائمه معصومين در مقامات متعدده اشاره به آن شده، مثل قول خداى - تعالى - كه خطاب به سيد رسل مى‏فرمايد: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ امْرِ رَبّى 17: 85»«» يعنى: «بگو در جواب كسانى كه سؤال مى‏كنند از تو از حقيقت روح انسان، كه: «روح» از جمله كارهاى الهى است و از عالم امر است». «الا لَهُ الْخَلْقُ وَ الامْرُ 7: 54»«» «يعنى: عالم امر، خدا را است، و عالم خلق خدا را». هر چه به مساحت و «كميت» در آيد آن را «عالم خلق» گويند و روح انسانى چون مجرد است آن را مقدار و كميت نباشد. و ديگر مى‏فرمايد: «يا ايَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعى‏ الى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً 89: 27 - 28». [1] __________________________________________________ بزرگى و غلبه و سلطنت. چنانكه عراقى گويد: برتر ز چند و چون جبروت و جلال او بيرون ز گفتگو صفت لا يزال اوفرهنگ و معارف اسلامى، ج 1، ص 631. [1] يعنى: اى نفس قدسى مطمئن و آرام يافته به ياد خدا به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از خشنود است. فجر، (سوره 89)، آيه 27 و 28. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 22 و ديگر مى‏فرمايد:«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّيها فَالْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها قَدْ افْلَحَ مَنْ زَكَّيها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّيها» 91: 7 - 10.[1] و از پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مروى است كه فرمودند:«من عرف نفسه فقد عرف ربه» يعنى: «هر كه شناخت نفس خود را پس مى‏شناسد پروردگار خود را».«» و معلوم است كه: شناختن اين بدن جسمانى كه امرى است سهل و آسان، چندان مدخليتى در معرفت پروردگار ندارد. و از حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - مروى است كه فرمودند:«خلق الانسان ذا نفس ناطقه»«» يعنى: «انسان خلق كرده شد صاحب نفسى كه به سبب آن ادراك معقولات مى‏كند». فصل چهارم: حقيقت و ماهيت آدمى‏ چون كه دانستى كه: هر كسى مركّب است از نفس و بدن، پس بدان كه حقيقت آدمى و آنچه به سبب آن بر ساير حيوانات ترجيح دارد همان «نفس» است كه از جنس ملائكه مقدسه است. و «بدن» امرى است عاريت، و حكم مركب از براى نفس دارد، كه بدان مركب سوار شده و از عالم اصلى و موطن حقيقى به اين دنيا آمده، تا از براى خود تجارتى كند و سودى اندوزد، و خود را به انواع كمالات بيارايد، و اكتساب صفات حميده و اخلاق پسنديده نمايد، و باز مراجعت به وطن خود نمايد. يا هر بدنى حكم شهرى را دارد از شهرهاى «اقليم»«» آفرينش، كه پادشاه كشور هستى كه حضرت آفريدگار است، هر بدنى را «اقطاع»«» روحى كه از زادگاه عالم تجرد است مقرر فرموده تا از منافع و مداخل آن شهر تهيه خود را ديده، و مسافرت به عالم قدس كند و سزاوار خلوتخانه انس گردد. و در اين بدن شريك است با ساير حيوانات، زيرا كه هر حيوانى را نيز بدنى است محسوس و مشاهد، مركّب از دست، پا، چشم، گوش، سر، سينه و ساير اعضاء. به اين سبب بر هيچ حيوانى فضيلتى ندارد، و آنچه باعث افضليت آدمى بر ساير حيوانات مى‏شود آن جزء ديگر است، كه «نفس ناطقه» باشد كه حيوانات ديگر را اين جزء نيست. __________________________________________________ [1] يعنى: قسم به نفس ناطقه انسان، و قسم به آن خداوندى كه آن را اين چنين مرتب آفريد و اعضايش را منظم ساخت و قوايش را تعديل نمود. الشمس، (سوره 91)، آيه 7 - 10. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 23 و بدان كه بدن، امرى است فانى و بى‏بقاء كه بعد از مردن از هم ريخته مى‏شود، و اجزاى آن از يكديگر متفرق مى‏گردد و خراب مى‏شود، تا باز وقتى كه به امر پروردگار - تعالى - اجزاء آن مجتمع شود، و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده كرده شود. اما «نفس»، امرى است باقى، كه اصلا و مطلقا از براى آن فنائى نيست، و بعد از مفارقت آن از اين بدن و خرابى تن، از براى آن خرابى و فنائى نيست و نخواهد بود. و از اين روست كه خداوند - سبحانه - مى‏فرمايد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ امْواتا بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرزْقُونَ» 3: 169يعنى: «گمان نكنى كه آن كسانى كه در راه خدا كشته شدند و جان خود را درباختند مرده هستند، بلكه ايشان زنده‏اند نزد پروردگارشان و روزى داده مى‏شوند». و ديگر مى‏فرمايد:«ارْجِعى الى رَبَّكِ» 89: 28.«» يعنى: «اى نفس، رجوع و بازگشت كن به نزد پروردگار خود همچنانكه در اول از نزد او - سبحانه - آمدى». و نيز از اين روست كه پيغمبر خدا - صلى الله عليه و آله و سلّم - در روز بدر به شهداى بدر ندا مى‏فرمود:«هل وجدتم ما وعد ربكم حقا» يعنى: «اى كشته شدگان در راه خدا آيا آنچه را كه پروردگار شما به شما وعده داده بود حق و راست يافتيد؟». آنگاه بعضى از اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ايشان مرده‏اند چگونه آواز مى‏دهى ايشان را؟ حضرت فرمود:«انّهم اسمع منكم.» يعنى: «ايشان از شما شنواترند و فهم و ادراك ايشان الآن از شما بيشتر است».«» و ظاهر است كه شنيدن ايشان در آن وقت نه به همان بدنى بود كه در صحراى بدر افتاده بود، بلكه به نفس مجرّده باقيه بود. فصل پنجم: سير به عالم بالا با جنبه روحانى‏ از آنچه مذكور شد دانسته شد كه: از براى انسان دو جنبه است: يكى جنبه «روحانيت»، كه مناسبت دارد به سبب آن با ارواح طيبه و ملائكه مقدسه. و ديگرى جنبه «جسمانيّت» كه مشابهت دارد به جهت آن با حيوانات، از بهائم و سباع. و به واسطه آن جزء جسمانى چند روزى در اين عالم هستى زيست مى‏نمايد و مقام مى‏كند. سپس به واسطه جزء روحانى مسافرت به عالم اعلى مى‏كند و در آنجا هميشه مقام مى‏سازد و مصاحبت مى‏كند با ساكنان عالم قدس، به شرطى كه در مدت اقامت در دنيا معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 24 ميل به آن عالم نموده همه روزه در ترقّى باشد، تا جانب جزء روحانى بر جسمانى غالب شود، و كدورات عالم طبيعت را از خود بيفشاند و در او آثار روحانيت پيدا گردد. و چون چنين باشد مى‏رسد به جائى كه با وجود اينكه در اين دنيا هست، هر لحظه از سير به عالم بالا با جنبه روحانى «مبادى فيّاضه» [1] كسب فيوضات مى‏كند، و دل او به نور الهى روشن مى‏شود. و هر چه علاقه او از جسم و جسمانيات كمتر مى‏گردد، روشنائى دل و صفاى خاطرش زياد مى‏شود، تا زمان مفارقت از اين دنيا رسد تمامى پرده‏هاى ظلمانى طبيعت از پيش ديده بصيرتش برداشته مى‏شود، و حجابهاى «عوايق هيولانيه»«» از چهره نفسش دور مى‏گردد، و در آن وقت از دل او جميع اندوه‏ها و المها بيرون مى‏رود، و از همه حسرتها و محنتها فارغ مى‏شود، و مى‏رسد به سرور ابدى و راحت سرمدى. هر لحظه او را از اشعه جمال ازل نورى تازه، و هر دم او را از «موايد»«» احسان «لم يزل»«» فيضى بى‏اندازه حاصل مى‏گردد. و باشد كه با وجود بقاى در دنيا، هرگاه ريشه جميع علايق دنيويه را از زمين دل بركند، پيش از ارتحال به عالم بقاء، اين حالات از براى او حاصل شود، و در اين هنگام مال و عيال بر خود «كلّ»«» و وبال مى‏بيند، مگر به قدر ضرورت. بلكه از تن و بدن خود دلگير مى‏شود و طالب سفر آخرت مى‏گردد، و به زبان حال مى‏گويد: حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم‏بدن او مقيم خطه خاك، و دل او مصاحب سكّان عالم افلاك، بجز مراد خدا را نجويد و سخنى كه نه از براى اوست نگويد، و راهى كه نه به سوى اوست نپويد، تا برسد به مجاورت ملأ اعلا، و محرم گردد در محفل قرب مولى. و بيابد آنچه را كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به هيچ خاطرى خطور نكرده. و ببيند آنچه را كه در كتاب الهى اشاره به آن شده كه: __________________________________________________ [1] در اصطلاح فلاسفه مراد از «مبادى فيّاضه عاليه و متعاليه» همان عقول مجرد طوليّه و نفوس كليه و عقول عرضيّه است، كه «مبادى مفارقه» هم ناميده‏اند. و فلاسفه معتقدند كه: آنان صادر اول و واسطه فيض مى‏باشند. فرهنگ معارف اسلامى، ج 3 ص 1667. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 25 «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اعْيُنٍ» 32: 17.«» يعنى: «هيچ كس نمى‏داند آنچه ذخيره شده است از براى ايشان از چيزهائى كه ديده‏ها را روشن مى‏كند». فصل ششم: لذت و الم جسم و روح‏ چون كه دانستى كه: آدمى را روحى و بدنى است كه هر كسى مركب است از اين دو، بايد بدانى كه هر يك از اين دو جزء را المى و لذتى و محنتى و راحتى و مرضى و صحتى است. و آلام و محنتهاى بدن عبارت است از: امراض و بيماريها كه عارض بدن مى‏گردد، و جسم را لاغر و نحيف مى‏كند، و آن را از درك لذات جسمانيه باز مى‏دارد، و با مسامحه در معالجه به هلاكت منجر مى‏شود. و «علم طب» موضوعى است از براى بيان اين امراض و معالجات آنها. و آلام و بيماريهاى روح عبارت است از: اخلاق ذميمه و صفات رذيله، كه موجب هلاكت و بدبختى روح است، و باز مى‏دارد آن را از درك لذات روحانيه، و رسيدن به سعادت ابديه. و آن را محروم مى‏گرداند از مرافقت محرمان خلوتخانه انس، و مجاورت عالم قدس. و صحت و راحت روح، عبارت است از: اتصاف به اوصاف قدسيّه و ملكات ملكيّه، كه موجب قرب حضرت بارى، و باعث نجات و رستگارى است. و تفصيل اين امراض و معالجات آنها در «علم اخلاق» است كه در اين كتاب بيان مى‏شود. فصل هفتم: مفاسد بيمارى نفس و فوائد صحت آن‏ زنهار اى جان برادر تا حديث بيمارى روح را سهل نگيرى، و معالجه آن را بازيچه نشمارى، و مفاسد اخلاق رذيله را اندك ندانى، و صحت روح را به صحت بدن قياس نكنى. و چگونه عاقل چنين قياس كند، و حال آنكه مقصود از صحت بدن از براى كسانى كه از روح و صلاح و فساد آن فراموش كرده‏اند، نيست مگر زندگانى پنج روزه دنيا، و زيست كردن در اين عاريت سرا. و بر مرض آن مفسده‏اى مترتب نمى‏شود مگر بازماندن از لذات خسيسه جماع و غذا و امثال اين‏ها. و اما اخلاق ذميمه كه بيمارى روح از آنها است، باز مى‏دارد آدمى را از رسيدن به لذت سعادت ابد، و پادشاهى سرمد. و هر يك از آنها پرده‏اى است ظلمانى، كه مانع «اشراقات»«» انوار الهيه، و عايق فيوضات معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 26 «نفحات»«» رحمانيه است، و مسامحه در معالجات آنها آدمى را به هلاكت دائمه و شقاوت ابديه مى‏رساند. و صحت روح و اتصاف آن به محاسن اخلاق باعث زندگانى ابدى و حيات حقيقى است. و بعد از آنكه ساحت نفس انسان از اخلاق ناپسند، پاك، و به صفات ارجمند به ترتيب مقرر آراسته گردد، مستعد قبول فيضهاى غير متناهيه «رب الارباب»،«» بلكه به سبب آن رفع حجاب مى‏شود. و صور جميع موجودات در آئينه دلش ظاهر مى‏شود، و در اين هنگام موجودى مى‏شود تامّ الوجود، ابدىّ الحيات، «سرمدىّ البقا»،«» قامتش سزاوار خلعت خلافت الهيه، و «تاركش»«» لايق تاج سلطنت و رياست معنويه. و مى‏رسد به بهجتها و لذتهائى كه هيچ ديده مانند آن نديده، و به خاطر هيچ آفريده نگذشته. و از اين رواست كه سيد رسل - صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده:«لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا إلى ملكوت السموات و الارض» يعنى: «اگر نه اين مى‏بود كه لشكر شياطين اطراف دلهاى بنى آدم را فرا گرفته‏اند، هر آئينه مشاهده مى‏كردند حقايق موجودات «عوالم علويّه و سفليّه»«» را، و مطلع مى‏شدند بر آثار قدرت كامله حق - سبحانه و تعالى - در آنها».«» همچنان كه تطهير نفس از جميع صفات خبيثه، مورث رفع جميع «پرده‏هاى ظلمانيه»،«» و كشف حقايق جميع موجودات امكانيه مى‏گردد. و همچنين ازاله بعضى از آنها نيز باعث صفائى و روشنايى در نفس مى‏شود. و بالجمله به قدرى كه آئينه نفس از زنگ كدورات عالم طبيعت پاك مى‏شود صور موجودات عوالم قدس در آن ظاهر مى‏گردد، و به همان مقدار سزاوار بساط قرب پروردگار مى‏شود. مفاسد بيمارى نفس و فوائد صحت آن و به اين سبب خاتم انبياء - صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده‏اند: «ان لي مع اللّه حالات لا يحتملها ملك مقرب و لا نبى مرسل.»«» يعنى: «مرا با خداى معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 27 حالاتى چند است كه هيچ ملك مقربى و پيغمبر مرسلى طاقت و توانائى آن را ندارد». و هر كسى كه در مقام سلوك راه سعادت باشد، و مراقبت از احوالات خود نمايد، به قدر استعداد و قابليت خود بر مى‏خورد به آنچه مى‏رسد به او از الطاف ربانيه و فيوضات رحمانيه، و ليكن فهم ما ادراك فوق رتبه خود را نمى‏كند اگر چه بايد از بابت ايمان به بعثت، تصديق و اقرار به آن نمايد. همچنان كه ما ايمان داريم به نبوت و خواص پيغمبرى و ليكن حقيقت آنها را نمى‏شناسيم. و عقول قاصره ما احاطه به كنه آنها نمى‏كند، چنانچه احاطه ندارد جنين به عالم طفل، و طفل نمى‏داند عالم مميز را، و مميز عامى نمى‏فهمد عالم علماء را، و علماء نمى‏شناسند عالم انبياء و اولياء را. و به حكم عنايت ازليه درهاى رحمتهاى غير متناهيه الهيه بر روى هر كسى گشاده، و بخل و «ضنت»«» از براى احدى نشده، و ليكن رسيدن به آنها موقوف است به اينكه آئينه دل صيقل داده شود، و از كدورات عالم طبيعت پاك شود، و زنگ اخلاق ذميمه از آن زدوده گردد. پس حرمان از انوار فيوضات الهيه، و دورى از اسرار ربوبيه، نه از بخل مبدأ فياض است، «تعالى شانه عن ذلك»«» بلكه از پرده‏هاى ظلمانيه ذمايم صفات و عوايق جسمانيه است كه بدن آدمى را احاطه نموده است. هر چه هست از قامت ناساز بى‏اندام ماست ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست‏و مخفى نماند كه آنچه از علوم و معارف و اسرار كه آدمى به واسطه تطهير نفس و تصفيه آن مى‏فهمد، نه مانند اين علومى است كه از «مزاوله»«» كتب رسميه و ادله عقليه گرفتاران عالم طبيعت و محبوسان زندان و هم و شهوت مى‏فهمند، بلكه آنها علوم حقيقيه نورانيه‏اند كه از انوار الهيه و الهامات حقه ربانيه مستفاد شده‏اند. و چندان ظهور و جلا و نورانيت و صفا از براى آنها هست كه قابل شك و شبهه نيستند، و اين علمى است كه حضرت فرمودند: «انما هو نور يقذفه الله في قلب من يريد.»«» «يعنى: علم، نورى است كه حق - تعالى - مى‏افكند آن را در هر دلى كه مى‏خواهد». و حضرت امير مؤمنان - عليه السلام - در كلمات بسيار، اشاره به اين علم فرموده‏اند، و از آن جمله در وصف راستين از علما مى‏فرمايند: معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 28 «هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدّنيا بابدان أرواحها معلقة بالمحلّ الاعلى»«». يعنى: «علم به ايشان هجوم آورده است، ايشان به بصيرت و بينائى و به حقيقت روح و يقين رسيده‏اند. و نرم و آسان شده است از براى ايشان، آنچه سخت و مشكل است بر ديگران از اهل عيش و تنعم در دنيا، و يار و انيس شده‏اند، آنچه وحشت مى‏كنند از آن جاهلان، و زندگانى مى‏نمايند در دنيا به بدنهايى كه روح آنها تعلق به عالم اعلى دارد». و در مكان ديگر مى‏فرمايد:«قد أحيى عقله، و أمات نفسه، حتى دقّ جليله، و لطف غليظه، و برق له لامع كثير البرق، فأبان له الطّريق، و سلك به السّبيل».«» يعنى: «زنده كرد دل خود را و ميرانيد نفس خود را، تا آنكه ناهموارى و درشتى او لطيف و هموار شد. و درخشيد از براى او نورى درخشنده. پس ظاهر و هويدا كرد از براى او راه حق را، و برد او را در راه، تا رسانيد او را به مطلوب». وليكن، مادامى كه صفحه دل از نقوش اخلاق ذميمه پاك نگردد، اين قسم علم و معرفت در آن مرتسم نشود، زيرا كه علوم و معارف، عبادت باطنى است، همچنان كه نماز، طاعت ظاهر است. و همچنان كه تا ظاهر از جميع نجاسات ظاهر، پاك نباشد نماز صحيح متحقق نمى‏شود، همچنين تا از باطن، جميع نجاسات باطنيه را كه صفات خبيثه است زايل نكنى، نور علم صحيح مبرا از شوائب شبهات بر آن نمى‏تابد. و چگونه مى‏تواند شد كه دل ناپاك، منزل علوم حقه شود، و حال اينكه افاضه علوم بر دلها از عالم «لوح محفوظ» [1] به وساطت ملائكه مقدسه است كه وسائط فيض الهى هستند. علم بدون تزكيه، علم نيست‏ و پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود:«و لا تدخل الملائكة بيتا فيه كلب» يعنى: «ملائكه داخل نمى‏شود بر خانه‏اى كه در آن سگ باشد».«» پس، هرگاه خانه دل مملو از صفات رذيله كه سگان درنده هستند باشد، چگونه‏ __________________________________________________ [1] او همان لوحى است در نزد خداوند، كه از هر گونه تغيير و تبديل و تحريفى محفوظ است، و همه حقايق عالم و حوادث آينده و گذشته در آن درج است. در مقابل آن، لوح «محو و اثبات» است كه امورات نوشته در آن با توجه به شرائط و موانع، قابل تغيير است. ر ك: تفسير نمونه، ج 21، ص 9 و ج 10، ص 241. و بحار الانوار، ج 57، ص 375. و حق اليقين علامه شبّر، ج 1، ص 78. و اسفار، ط قديم، ج 3، ص 62.. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 29 ملائكه كه حمله علوم و معارف‏اند داخل مى‏شوند؟ و از اينجا معلوم مى‏شود كه كسانى كه عمر خود را صرف تحصيل علم از طريق مجادلات كلاميه و استدلالات فكريه نموده‏اند، و از تزكيه نفس از صفات ذميمه غافل مانده‏اند، بلكه دلهاى ايشان متعلق به «قاذورات»«» دنياى دنيّه، و نفوس ايشان منقاد قوه غضبيه و شهويه است، از حقيقت علم بى‏خبر، و سعى ايشان بى‏ثمر است. و آنچه را تحصيل كرده‏اند و علم پندارند، بر خلاف واقع است، زيرا كه علم حقيقى را بهجت و سرور و صفا و نورى است، و دلى را كه نور علم واقعى در آن داخل شد مستغرق لجّه عظمت خداوند جليل، و محو مشاهده جمال جميل مى‏شود، و التفات به غير او نمى‏كند. و غايت همت اكثر اين اشخاص تحصيل زخارف دنيا، و حصول منصب و جاه و شهرت در بلاد، و تسخير قلوب عباد است. و نه همين است كه صفات خبيثه و اخلاق رذيله، مانع از طلوع انوار علوم حقيقيه از مطلع فيوضات الهيه باشد و بس، بلكه بدون تزكيه نفس و تصفيه قلب، عبادات ظاهريه را اثرى، و طاعات بدنيه را ثمرى نيست. و چه فايده مترتب مى‏شود بر آراستن ظاهر و كاستن باطن. قال اللّه - سبحانه -:«انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» 29: 45.يعنى: «نماز، باز مى‏دارد نمازگزاران را از اعمال زشت و منكر».«» اگر نماز با خباثت باطن و اخلاق سيّئه مقبول خداوند بى‏نياز بودى، پس چرا مى‏بينى اكثر مردم را كه هر روز نماز پنجگانه به جا مى‏آورند، و هر ساعت چندين منكر و معصيت از ايشان صادر مى‏شود؟ و حضرت فرمودند:«الصلوة معراج المؤمن» يعنى: «به واسطه نماز مؤمن عروج مى‏كند به معارج قرب پروردگار».«» پس اگر آنچه مى‏كنيم نماز باشد چرا بجز تنزّل و هبوط از خود نمى‏يابيم؟ گر نه موش دزد در انبان ماست گندم اعمال چل ساله كجاست؟ اول اى جان دفع شر موش كن بعد از آن در جمع گندم جوش كن‏و مثال كسانى كه مواظبت بر عبادات جسميّه مى‏كنند، و صفاى دل و پاكى آن و ظلمت نفس و ناپاكى آن را فراموش كرده‏اند، و التفاتى به آن نمى‏كنند مانند قبور مردگان است كه ظاهر آن را زينت نمايند، و در باطن آن مردار گنديده پنهان است. يا مثل خانه‏اى است ظلمانى و تاريك كه چراغى بر بام آن نهند. يا چون مرد دهقانى است معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 30 كه تخمى افكند و آن تخم سبز شود، و با آن گياهى كه زرع را تباه مى‏كند برويد، و آن شخص سر آن گياه را قطع كند و از بيخ آن غافل ماند، تا آنكه قوّت گيرد و همه محصول آن را فاسد و خشك نمايد. يا شبيه شخصى است كه بدن او را «جرب»«» فرا گرفته باشد، و طبيب حاذق امر فرمايد كه: دوائى بنوشد كه ماده جرب را از باطن قلع نمايد، و طلائى را بر ظاهر بدن بمالد كه اثر آن را از ظاهر دفع كند، و او دوا را ترك كند و به طلا اكتفا نمايد، و هر چه به طلا دفع شود، از چشمه باطن «اضعاف» آن منفجر گردد تا او را هلاك سازد. توجه به صحت جسم، و غفلت از صحت و روح‏ چون معلوم شد كه: قياس بيمارى و صحت نفس به مرض و سلامتى بدن، محض جهل و خطاست، پس عجب از طايفه‏اى كه شب و روز اوقات خود را صرف محافظت صحت بدن فانى مى‏كنند، و صبح و شام در دفع امراض جسمانيه سعى تام به عمل مى‏آورند، و قول طبيب فاسقى، بلكه كافرى را گردن اطاعت نهاده و به شرب دواهاى ناگوار، و ارتكاب اعمال ناهنجار قيام مى‏نمايند، و سر از فرمان طبيب الهى در تحصيل حصول ملكات نفسانيه به تكرار اعمال سعادت دائميه و حيات ابديه مى‏پيچند، و معالجه نفس را اندك و سهل مى‏شمارند. ترا يزدان همى گويد كه در دنيا مخور باده ترا ترسا همى‏گويد كه در صفرا مخور حلوا ز بهر دين نه بگذارى حرام از گفته يزدان ز بهر تن تو بگذارى حلال از گفته ترساو چون پرده غفلت برداشته شود، و بيمارى نفس خود را معاينه ببيند، و دسترس به دوائى نداشته باشد فرياد«يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللَّهِ» 39: 56«»از نهاد ايشان برآيد. فصل هشتم: حصول ملكات نفسانيه به تكرار اعمال‏ بدان كه: هر نفسى در مبادى آفرينش و اوان طفوليت، از جميع صفات و ملكات خالى است، مانند صفحه‏اى كه ساده از نقش و صورت باشد، و حصول ملكات و تحقق معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 31 صفات به واسطه تكرار اعمال و افعال مقتضيه آنها است. و هر عملى كه يك مرتبه سر زد اثرى از آن در دل حاصل، و در مرتبه دوم آن اثر بيشتر مى‏شود، تا بعد از تكرار عمل، اثر مستحكم و ثابت مى‏گردد و «ملكه راسخه» مى‏شود در نفس، همچنان كه «انگشت»«» چون مجاور آتش شود حرارت در آن تأثير مى‏كند و گرمى در آن ظاهر مى‏شود، ليكن ضعيف است و به مجرد دور كردن از آتش سرد مى‏شود. و هر گاه مجاورت طول كشيد تأثير حرارت در آن بيشتر مى‏شود، و رنگ آتش در آن هم مى‏رسد، و بعد از آن روشن مى‏شود و آتشى مى‏گردد كه هر چه به آن نزديك شود مى‏سوزد، و هر چه به آن مقابل شود روشن مى‏كند. و همين است سبب در سهولت تعليم اطفال و تأديب ايشان، و صعوبت تغيير اخلاق مشايخ و پيران. و هرگاه كسى مراقبت احوال خود كند، و نظرى در اعمال و افعال خود كند، و صفحه دل خود را گشوده و به ديده بصيرت در آن تأمل نمايد، بر مى‏خورد به ملكات و صفاتى كه در آنجا رسوخ كرده‏اند، و اكثر مردم به جهت گرفتارى علايق و كثرت عوايق از نقوش و نفوس خود غافل‏اند. اما چون زمان رحلت از اين سراى پندار، و مسافرت به عالم بقا و قرار رسد، دل از مشاغل دنيويه فارغ، و ريشه علايق از مزرع خاطر منقلع، و پرده طبيعت از مقابل ديده بصيرت برداشته شود، و نظر او بر لوح دل و صفحه نفس افتد. چنانكه حق - سبحانه و تعالى - فرموده:«وَ اذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ» 81: 10.«» و در مكان ديگر مى‏فرمايد:«فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ» 50: 22.يعنى: «پس در آن روز پرده از پيش ديده تو برداشته مى‏شود، و چشم تو تيز بين مى‏گردد، و اعمال خود را مى‏بينى».«» پس نتايج اعمال خود را معاينه مى‏بيند، و ثمرات افكار و افعال خود را مشاهده مى‏كند، و مى‏رسد به آنچه در كتاب كريم است كه: «وَ كُلُّ انْسانٍ الْزَمْناهُ طائِرَهُ في عُنُقِه وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ كَتابا يَلْقيهُ مَنْشُورا اقْرَأْ كِتابِكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيبا» 17: 13 - 14.عنى: «هر شخصى را لازم ساخته‏ايم عمل او را از خير و شر در گردن او مانند «طوق» كه از او جدا نمى‏شود. و در روز قيامت كتابى را كه اعمال او در آن ثبت است به جهت او بيرون مى‏آوريم، در حالى كه گشاده باشد و بر او معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 32 عرضه شود، آنگاه به او گفته مى‏شود بخوان نامه عمل خود را، و كافى هستى تو از براى محاسبه خود». پس كسانى كه در دنيا از احوال خود غافل، و اوقات خود را صرف لهو و باطل نموده‏اند، بى‏اختيار مى‏گويند:«ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً الا احْصيها» 18: 49.يعنى: «چگونه است اين كتاب كه باقى نگذارده است از اعمال صغيره و كبيره را مگر اينكه شمرده است آن را».«» فصل نهم: فايده علم اخلاق و برترى آن بر ساير علوم‏ چون كه شناختى كه حيات ابد، و سعادت سرمد، از براى انسان موقوف است به دفع اخلاق ذميمه و اوصاف رذيله، و كسب ملكات ملكيه و صفات قدسيه، و اين ميسّر نمى‏شود مگر به شناختن رذائل صفات و فضائل ملكات، و تميز نيك و بد آنها از يكديگر، و دانستن معالجاتى كه در علم اخلاق از براى تهذيب نفس مقرر است، معلوم مى‏شود كه شرف اين علم از ساير علوم برتر، و ثمر و فايده‏اش بيشتر است. و چگونه چنين نباشد، و حال آنكه شرافت هر علمى به شرافت موضوع آن است. و موضوع اين علم، نفس ناطقه انسانيه است، كه اشرف انواع كائنات و افضل طوايف ممكنات است، و به واسطه اين علم از حضيض مرتبه بهائم به اوج عالم ملائكه عروج مى‏نمايد. بلى، از براى بنى نوع انسان و عرضى است عريض، اول آن فروتر از عالم چهارپايان، و آخرش برتر از اقليم فرشتگان. در حق اولش فرموده: «انْ هُمْ الا كَالانْعامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ سَبيلا» 25: 44.يعنى: «نيستند ايشان مگر مانند چهارپايان، بلكه پست رتبه‏تر و گمراه‏ترند».«» و به اين جهت مى‏گويند:«يا لَيْتَنى كَنْتُ تُرابا» 78: 40.يعنى: «كاش كه من خاك بودمى».«» و در شأن آخرش رسيده:«لولاك لما خلقت الأفلاك.» يعنى: «اگر مقصود تو نبودى آسمان‏ها را خلق نكردمى».«» اى نقد اصل و فرع ندانم چه گوهرى كز آسمان تو برتر و از خاك كمترى‏ معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 33 به اين جهت است كه سيد رسل - صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده:«انى وزنت بامّتى فرجحت بهم.» يعنى: «مرا با تمام امت موازنه نمودند من بر همه راجح آمدم».«» و اين، خود ظاهر و روشن است كه: اين تفاوت و اختلاف در ميان افراد اين نوع، نه از جهت جسميّت و لواحق آن است، زيرا كه همه در اين شريك هستند، بلكه به جهت اختلاف در اخلاق و صفات است، و اين علم باعث رسيدن به اعلا مراتب آن است. و كدام علم، اشرف از علمى است كه پست ترين موجودات را به اشرف كاينات مى‏رساند؟ و به اين جهت، حكماى سلف نام علم را به غير از «علم اخلاق» حقيقتا اطلاق نمى‏كردند، و به اين سبب آن را «اكسير اعظم» مى‏ناميدند، و آن را اول تعليم خود قرار داده بودند، و اول به شاگردان خود اين علم را مى‏آموختند. و تحصيل ساير علوم را از براى كسى كه تهذيب اخلاق نكرده بى‏ثمر مى‏دانستند. آرى، همچنان كه بدنى كه مواد فاسده و «اخلاط رديه» [1] در آن مجتمع‏اند، از كثرت غذا بجز فساد اخلاط و زيادتى مرض حاصل نبيند، همچنين نفسى كه مجتمع اخلاق ذميمه و صفات رذيله باشد، از تحصيل علوم بجز شرّ و فساد ثمرى نبيند. و از اين روست كه: بيشتر كسانى كه ملبّس به لباس علماء گشته‏اند، و خود را از زمره اهل علم مى‏شمرند، به مراتب حال ايشان از عوام بدتر، و دل ايشان سياه‏تر است. ماه و سال در جمع مال، خواه حرام و خواه حلال، و روز و شب در تحصيل جاه و منصب، و اين را ترويج دين و مذهب مى‏دانند. با امثال و اقران در مراء و جدال، تا اظهار فضيلت خود بر جمعى از عوام كنند، پاى اعتقاد ايشان سست، و اصول عقايدشان نادرست، رسوم شرع و ملت را دور انداخته، و بدعتى چند از براى خود ساخته و پرداخته، و آن را مقتضاى حكمت ناميده غافل‏اند از اينكه: حكمت، حقيقة همان است كه در شريعت نبويّه مقرر فرموده. و ندانسته‏اند كه: علم بدون عمل گمراهى و ضلال، و تعلّم بدون طاعت، خسران و وبال است. همانا قول پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - را نشنيده‏اند كه:«البلاهة ادنى إلى الخلاص من فطانة بتراء.» يعنى: «ابلهى و نادانى به نجات نزديكتر است از زيركى ناقص و ناتمام». و گويا به گوش ايشان نرسيده كه حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده: «قصم ظهرى رجلان: عالم متهتّك و جاهل متنسّك.» يعنى «دو نفر پشت مرا شكستند: __________________________________________________ [1] جمع «خلط» (رطوبت فاسد و گنديده) است. و در اصطلاح قديم، خون، بلغم، صفرا و سودا را اخلاط چهارگانه مى‏ناميدند. رك: فرهنگ معارف اسلامى، ج 1، ص 110. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 34 يكى عالمى كه پرده شريعت را درد و به علم خود عمل نكند، و ديگرى جاهلى كه آداب عبادت را نداند و بدون علم عبادت كند».«» فصل دهم: تهذيب اخلاق و ثمره آن‏ از آنچه مذكور شد دانسته شد كه: فايده علم اخلاق، پاك ساختن نفس است از صفات رذيله، و آراستن آن به ملكات جميله، كه از آن به «تهذيب اخلاق» تعبير مى‏شود. و ثمره تهذيب اخلاق، رسيدن به خير و سعادت ابديه است. و بايد دانست كه سعادت مطلق حاصل نمى‏شود، مگر اينكه صفحه نفس در جميع اوقات از همه اخلاق ذميمه «معرّا»،«» و به تمام اوصاف حسنه «محلّى»«» باشد. و اصلاح بعضى صفات يا در بعضى اوقات، اگر چه خالى از ثمر نيست، و ليكن موجب سعادت ابديه نمى‏شود. همچنان كه صحت بدن و نظام مملكت نيست مگر به دفع جميع امراض، و اصلاح جميع طوايف و اشخاص در تمام اوقات. سعيد مطلق كيست‏ پس، «سعيد مطلق» كسى است كه: اصلاح جميع صفات و افعال خود را بر وجهى نموده باشد كه ثابت و پايدار بوده باشد از تغيير احوال، و در آنها خللى راه نيابد، و از تبدّل ازمان متغيّر نشود، و از شعله‏هاى مصائب و بلايا برقى به خرمن صبرش نرسد، و از سيلاب محنتها و «رزايا»«» رخنه در بنيان شكر گزاريش نشود. و خار و خس شبهات را به دامن اعتقادش دسترس نباشد. بد كردن مردمان با او، را از احسان و نيكوكارى باز ندارد. و دشمنى نمودن ديگران با او در دوستى او خلل نرساند. و بالجمله در پايدارى و ثبوت اخلاق، و قوّت نفس، و بزرگى ذات، و حسن صفات، به مرتبه‏اى رسد كه اگر آنچه به ايوب پيغمبر رسيد به او رسد تغيّر در احوالش حاصل نگردد. و اگر بلاهاى «برناس»«» حكيم بر او نازل شود تبدّل در اعمالش نشود. بلكه كسى كه گوى سعادت در ربود و او را سعادت واقعى نصيب گرديد، چون معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 35 في الحقيقه داخل خيل مجردات مى‏شود، از عالم جسمانيات بالاتر مى‏رود، و دست تصرف «افلاك» [1] به دامن او نرسد، و گرد تأثيرات ثوابت و سيار بر چهره او ننشيند. نه سعد فلك در او تأثير كند و نه نحسش، و نه قمرش را با او كارى باشد و نه شمسش را. «اهل التسبيح و التقديس لا يبالون بالتربيع و التسديس و الانسان بعد علو النفس لا يعتنى بالسعد و النحس.» يعنى: «اهل ذكر پروردگار را، از «تربيع و تسديس» [2] كواكب چه باك است، و ارباب نفوس قويه را از سعد و نحس فلك چه بيم». آرى دست «كيوان»«» فلك از «كنگره» ايوان رفعتشان دور، و چراغ خورشيد در كنج خلوتشان تار و بى‏نور، و مشترى خود را شناسد، و «بهرام»«» مرد ميدان خود را داند، و ساز و نواى زهره در محفل انسشان بى‏ساز و نوا، و دف و بربطش در بزم عيششان خالى از صدا. قلم عطارد چون به نام ناميشان رسد سر اندازد، و ماه نو چون به جمالشان نگرد خود را از نظر اندازد. بلكه بسا باشد كه انسان در قوّت نفس و تجرد به مرتبه‏اى رسد كه تصرف در افلاك، بلكه در جميع مواد كائنات نمايد، چنانكه واقعه شق القمر از سيد انبياء و قصه ردّ شمس [3] از سرور اوصياء بر آن شهادت مى‏دهد. __________________________________________________ [1] عقيده عالمان نجوم و علوم غريبه و بعضى از حكما بر آن است كه: ستارگان و افلاك در سرنوشت انسان تأثير دارد و تدبير امور افراد به دست آنها سپرده شده، و بعضى از آنها را سعد، و بعضى ديگر را نحس مى‏دانند (رك: فرهنگ معارف اسلامى ج 3، ص 1996). رواياتى از اهل بيت - عليهم السلام - در مذمّت و ردّ اين نوع اعتقاد و طرز تفكر وارد شده و فقهاء بزرگ شيعه مانند: علامه حلى و ديگران، اعتقاد به تأثير ستارگان و ارتباط حركات موجودات به حركت افلاك و ستارگان را كفر مى‏دانند. رك: بحار الانوار ج 58، ص 217 - 311 و منتهى المطلب ج 2، ص 1014. [2] تربيع و تسديس از اصطلاحات نجومى است، كه هرگاه فاصله دو ستاره با همديگر 90 درجه (سه برج) باشد آن را تربيع گويند. و اگر فاصله دو كوكب 60 درجه (دو برج) باشد آن را تسديس گويند. (حاصل تقسيم 360 بر عدد 4 و 6). [3] اشاره به قضيه برگشتن خورشيد براى حضرت امير المؤمنين - عليه السّلام - است، كه بنا به نقل مورّخين متعدد: روزى حضرت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - سر بر روى زانوى حضرت على (ع) نهاده و در حال گرفتن وحى بود. كه اين به قدرى طول كشيد كه آفتاب غروب نمود، و نماز عصر حضرت على (ع) قضا شد. سپس به دعاى حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - آفتاب برگشت و حضرت نمازش را به جا آورد و دوباره خورشيد غروب كرد. جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب: الغدير، ج 3، ص 140. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 37 باب دوم در سبب انحراف اخلاق از جاه پسنديده و حصول اخلاق ذميمه‏ و بيان قواى نفس انسانى و در آن چند فصل است: معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 39 فصل اول: قواى چهارگانه و تبعيّت ساير قوا از آنها بدان كه: - همچنان كه گذشت - تن، مملكتى است كه خداوند عالم آن را به اقطاع روح مجرد مقرر فرموده، و از براى روح در اين مملكت، از اعضاء و جوارح و حواس و قواى ظاهريه و باطنيه، لشكر و خدم بسيار قرار داده، كه بعد از اين شمه‏اى از آنها مذكور خواهد شد، و«ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلا هُوَ» 74: 31.«» و هر يك را خدمتى معيّن و شغلى مقرر تعيين داده، و از ميان ايشان قواى اربع كه: «عقل»، «شهوت»، «غضب» و «وهم» باشد، حكم كارفرمايان و سران لشكر و عمال مملكت دارند، و ساير قوا، زيردستان و فرمان برانند. و شأن «عقل»، ادراك حقايق امور، و تميز ميان خيرات و شرور، و امر به افعال جميله و نهى از صفات ذميمه است. و فايده ايجاد «قوّه شهويه»، بقاى بدن است، كه آلت تحصيل كمال نفس است، زيرا كه: زيست بدن چند روزى در اين دنيا، موقوف است به تناول غذا، شراب، تناكح و تناسل. و احتياج آنها به قوه شهويه روشن و ظاهر است. و ثمره «قوه و هميه» فهميدن امور جزئيه است، و دانستن دقايق امورى كه به وسيله آنها به مقاصد صحيحه مى‏رسند. و شغل «قوه غضبيه» آن است كه: دفع مضرتهاى خارجيه را از بدن نموده، و نيز اگر قوه شهويه يا وهميّه اراده سركشى و خودسرى كرده، و قدم از جاده اطاعت عقل بيرون نهند، ايشان را مقهور نموده، به راه راست آورد، و در تحت اقتدار و تسلط عقل باز دارد. و بدان كه هيچ يك از قواى ظاهريه و باطنيه را به غير از اين چهار قهرمان، در هيچ وقتى خيال فرمانروايى و انديشه سرورى نيست، بلكه هر يك محكوم حكم حاكم خطه بدن‏اند. اما اين چهار سرهنگ: يكى از آنها كه عقل است، وزير پادشاه است كه روح باشد، و هماره در تدبير آن است كه روح از مقتضاى صوا بديد او تجاوز ننموده، و انقياد او امر و نواهى آن را نمايد، تا به حسن كفايت و تدبير آن، امر مملكت را «منسّق»«» و مضبوط كند و پادشاه را تهيه اسباب سفر عالم قرب، سهل و آسان باشد. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 40 و دوم كه شهوت است، مانند عامل خراج است، و طمّاع، دروغزن، فضول و «تخليط گر»«» است، و هر چه وزير كه عقل است گويد، شهوت، هواى مخالفت آن كند، و هميشه طالب آن است كه راه روح را زده و او را محكوم حكم خود نمايد. و مانند بهايم و چهارپايان غرق لجّه شهوات نموده، و به هر چه او را امر نمايد از مشتهيات «اكل»، «شرب»، «جماع»، «مركب»، «لباس»، «مسكن» و امثال آن، روح بدون آنكه در ارتكاب آن با وزير مشورت نموده و صواب و فساد آن را فهميده باشد، متابعت نمايد. و سوم كه غضب است، به «شحنگى»«» آن شهر منصوب است، و تند و تيز و بى‏باك و شرير است، همه كشتن و بستن و زدن و شكستن و ظلم و ايذاء و عداوت و بغض را طالب است. و در صدد آن است كه: پادشاه را كه روح است فريب دهد، تا به آنچه او اشاره نمايد، عمل كند، و فرمان عقل را اطاعت ننمايد، و او را چون سباع درنده، همه شغل، دريدن و ايذاء بوده باشد. و چهارم كه وهم است، شغل آن مكر، خدعه، «تلبيس»،«» خيانت و فتنه است، و مى‏خواهد كه سلطان مملكت بدن، مطيع و منقاد او شود تا به هر چه فرمان دهد از فريفتن و شيطنت و افساد و مكر، اطاعت نموده تجاوز نكند. و به سبب اختلاف هواهاى اين قواى اربع، و تفاوت آراى اين چهار سرهنگ است كه پيوسته مملكت بدن ميدان محاربه آنها و معركه تنازع ايشان است. گاهى در آنجا آثار فرشتگان و اعمال قدسيان ظاهر مى‏شود، و زمانى كه افعال بهايم و چهارپايان از آن هويدا مى‏گردد، و ساعتى مشغول شغل سباع و درندگان است، و لحظه‏اى مظهر آثار شيطان مى‏شود. و هميشه چنين است تا اينكه غلبه كليه از براى يكى از اين قوا حاصل شود، و ديگران مقهور حكم او گردند. در اين هنگام پيوسته آثار آن يك از نفس سر مى‏زند و صاحب آن داخل در عالم آن مى‏شود. پس اگر سلطنت از براى قهرمان عقل باشد، در مملكت نفس آثار ملائكه ظاهر مى‏گردد، و احوال مملكت انتظام به هم مى‏رساند، و صاحب آن داخل در صنف فرشتگان مى‏شود، و هميشه چنين است. و اگر غلبه از براى ديگران باشد، آثار آنها در آنجا پيدا مى‏شود و مملكت خراب و ويران گشته، و امر معاش و معاد اختلال به هم مى‏رساند، و صاحب آن داخل در حزب بهايم يا سباع يا شياطين مى‏شود، نعوذ بالله من ذلك. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 41 قوّه عاقله‏ و مخفى نماند كه: منشأ نزاع و سبب جدال در مملكت نفس، قوّه عاقله است، زيرا كه آن، مانع ساير قوا مى‏شود از اينكه آثار خود را به ظهور رسانند، و نمى‏گذارد كه نفس را مطيع و منقاد خود سازند، چون كه اعمال و افعال آنها خلاف صوابديد عقل و مخالف مقتضاى آن است. اما آن سه قوه ديگر را با يكديگر نزاعى نيست، از اين جهت كه: هيچ يك به خودى خود منكر فعل ديگرى نيستند، و ممانعت از اعمال ديگرى نمى‏نمايند مگر به اشاره عقل تواند شد كه: بالذّات يا به جهت بعضى عوارض خارجيه، بعضى از اين قوا را ضعفى، و بعضى را غلبه و قوّتى باشد، و ليكن اين نه به جهت معاندتى است كه فيما بين ايشان باشد، بلكه به اين سبب است كه: در نفوس ساير حيوانات كه از قوه عاقله خالى‏اند منازعه نيست، اگر چه مختلف‏اند در قوه‏اى كه در آنها غلبه و تسلط دارد. همچنان كه غلبه در جند شياطين از براى قوه واهمه است، و در خيل سباع از براى قوه غضبيه است، و در حزب بهايم از براى شهويه. و همچنين در نفوس ملائكه نيز منازعه نيست و مجادله راه ندارد، زيرا كه قوه ايشان منحصر است در عاقله، و از آن سه قوه ديگر خالى هستند، پس ممانعت و تدافع در آنها نيست. و از اينجا روشن مى‏شود كه: جامع همه عوالم و محل جميع آثار، انسان است كه از ميان جميع مخلوقات، مخصوص شده است به قواى متخالفه و صفات متقابله، و از اين جهت است كه مظهريت اسماء «متقابله الهيه»«» به او اختصاص دارد. و مرتبه قابليت «خلافت ربانيه» [1] به او تعلق گرفته، و عمارت عالم «صورت و معنى»«» در خور اوست. و خلعت سلطنت اقليم غيب و شهود برازنده قامت او. و طايفه ملائكه اگر چه مخصوص‏اند به رتبه روحانيت و مبتهج و مسرورند به لذات عقليه و انوار علميه، و ليكن در عالم جسمانيت كه يكى از عوالم پروردگار است ايشان را تسلطى نيست. و اجسام فلكيه اگر چه بنابر قواعد حكماء، صاحب نفوس مجرده هستند، [2] اما آنها __________________________________________________ [1] در اصطلاح عرفا، «مقام خلافت» مقامى است كه: «سالك در اثر تصفيه و تجليه باطن، و پس از مسافت منازل سير إلى الله و از خود و خودى محو شدن و وصول به مبدأ، سزاوار آن خلافت مى‏گردد«انّى‏ جاعِلٌ فِى الارْضِ خَليفَةٍ» 2: 30(بقره، «سوره 2» آيه 30) او در اين هنگام متجلّى به تجلّى ذات شده و مظهر تمام اسماء صفات الهى قرار مى‏گيرد. فرهنگ معارف اسلامى، ج 2، ص 816. [2] اين نظريّه حكماء و فلاسفه است، ولى عالمان و فقيهان بزرگ شيعه، مانند شيخ مفيد و سيد مرتضى و سيد بن طاووس و ديگران با اين نظريه مخالف بوده و بر ردّ آن به روايات و اجماع مسلمين استدلال نموده‏اند. رك: بحار الانوار، ج 58، ص 276 به بعد. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 42 را از اوصاف متضاده و طبايع مختلفه خبرى نيست، منازل هولناك و راههاى خطرناكى طى نكرده‏اند، و سنگلاخهاى نزاع و جدال قوا را از پيش برنداشته‏اند، و بار گران تقلب در «اطوار»«» نقص و كمال را بر دوش نكشيده‏اند، و زهر جانگزاى انقلاب صفات و احوال را نچشيده‏اند، و بر خلاف انسان‏اند كه چون به مرتبه كمال رسد احاطه به جميع مراتب نموده، و سير در طورهاى مختلفه، كرده و عالم جماد و نبات و حيوان و ملائكه را در نور ديده، و به مرتبه «مشاهده وحدت» [1] برسد. پس انسان نسخه‏اى است جامع ملك و ملكوت، و معجونى است مركب از عالم امر و خلق. حضرت امير المؤمنين - عليه السّلام - مى‏فرمايد كه: «حق - سبحانه و تعالى - مخصوص گردانيد ملائكه را به عقل، و ايشان را بهره از شهوت و غضب نداد. و مخصوص ساخت حيوانات را به شهوت و غضب، و آنها را از عقل بى‏نصيب كرد. و مشرّف گردانيد انسان را به همه اين‏ها، پس اگر شهوت و غضب را مطيع و منقاد عقل گرداند افضل از ملائكه خواهد بود، زيرا كه خود را به اين مرتبه رسانيده و با وجود منازع، و ملائكه را منازع و مزاحمى نيست».«» و از اين معلوم مى‏شود كه: اگر مطيع شهوت و غضب شود پست‏تر از حيوانات خواهد بود، زيرا كه اطاعت آنها را نموده با وجود معين و ياورى مثل عقل، و ساير حيوانات را معينى نيست. فصل دوم: لذت و ألم قواى چهارگانه‏ چون شناختى كه آدمى را چهار قوه است كه حكم سرهنگان دارند: نظريه عقليه، وهميه خياليه، سبعيه غضبيه، و بهيميه شهويه. بدان كه به إزاى هر يك از اين‏ها لذتى است و المى، و لذت هر يك در چيزى است كه مقتضاى طبيعت و مناسب جبلّت آن است كه به جهت آن خلق شده‏اند، و المش در خلاف آن است. پس، چون مقتضاى عقل و سبب ايجاد آن، معرفت حقايق اشياء است، لذت آن در علم و معرفت، و الم آن در جهل و حيرت است. و مقتضاى غضب، چون قهر است و انتقام، لذتش در غلبه و تسلط است، و المش در مغلوبيت. __________________________________________________ [1] يعنى تمام جهان هستى را جلوه حق ببيند.«ايْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» 2: 115(بقره، «سوره 2» آيه 115). معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 43 و شهوت، چون مخلوق است از براى تحصيل غذا و ساير آنچه قوام بدن به آن است، لذتش در رسيدن به آنها، و المش در حرمان و ممنوعيت از آنها است. و همچنين است در وهميه. پس همچنان كه قوا در آدمى چهارند، همچنين هر يك از لذت و الم نيز بر چهار قسم‏اند: عقليه، خياليه، غضبيه و شهويه. و بالاترين لذتها، لذت عقليه است كه به اختلاف «احوال»، [1] مختلف نمى‏شود و ساير لذات در جنب آنها قدر و مقدارى ندارد و ابتداى امر آدمى ميل او به ساير لذات است، و هر چند جنبه حيوانيت قوت مى‏گيرد اين لذات نيز قوى‏تر مى‏گردد. و چندان كه ضعف در قوه حيوانيت حاصل گردد اين لذات نيز ضعيف‏تر مى‏گردند. و در بدو امر لذات عقليه از براى آدمى نيست، زيرا كه آنها حاصل نمى‏شوند مگر از براى نفوس مطهره از رذايل، و «متحلّيه»«» به فضايل. و بعد از آنكه آدمى به مرتبه درك لذات عقليه رسيد، هر چند قوه عقليه زياد مى‏شود و تسلط عقل بر ساير قوا زياد مى‏گردد، لذات آن هم اتمّ مى‏شود، و همه روزه در قوت و شدت است، و نقص و زوالى از براى آن نيست. منحصر نبودن لذات در لذات جسم‏ و عجب از كسانى كه چنان پندارند كه: لذات منحصر است در لذات جسميه، و غايت كمال انسان را در رسيدن به لذت «اكل» و «شرب» و «نكاح» و «جماع» و امثال اين‏ها مى‏دانند، و نهايت سعادت آن را در التذاذ به اين لذات گمان مى‏كنند. اينان لذات نشأه [2] آخرت و منتهاى مرتبه انسانيت را نمى‏دانند، مگر در رسيدن به وصال غلمان و حور، و خوردن انار و سيب و انگور، و كباب و شراب. و المها و عقابهاى آن عالم را منحصر مى‏كنند در آتش سوزنده و عقرب گزنده، و «گرز» [3] گران و «سرابيل قطران». [4] و از عبادات و طاعات و ترك دنيا و بيدارى شبها نمى‏طلبند مگر __________________________________________________ [1] در اصطلاح عرفا «احوال» معانى متعدده دارد، ولى ظاهرا اينجا مراد حالاتى است كه: بدون قصد و تعمد وارد قلب مى‏شود، از قبيل: فرح، حزن، قبض، شوق، انزعاج، هيبت و غيره. ر ك: فرهنگ معارف اسلامى، ج 1، ص 98. [2] هر يك از مراتب انتقالى اشياء را «نشأت» گويند، چنانكه گويند «نشأت برزخ»، «نشأت آخرت»، «نشأت هيولى»، و... ر ك: فرهنگ معارف اسلامى، ج 3، ص 2013. [3] عمود آهنين، يكى از وسائلى است كه معصيت كاران را با آن عذاب مى‏كنند، چنان كه در حديثى امام صادق - عليه السلام - فرموده:«... ضرباك على رأسك بمطرقة معهما تصير منه رمادا» . يعنى «... با گرز (آهن كوب) بر سر تو مى‏زنند و از اثر آن به خاكستر تبديل مى‏شوى». بحار الانوار، ج 6، ص 236، ح 53. [4] «سرابيل» جمع «سربال» است به معناى پيراهن و «قطران»، جسمى است سياه رنگ، بدبو و قابل اشتغال. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 44 رسيدن به آنها و نجات از اين‏ها را. آيا اينان نمى‏دانند كه چنين عباداتى عبادت مزدوران و بندگان است، و امثال اين كسان، ترك كرده‏اند لذات جسميه كم را كه به بيشتر آن برسند، و گذارده‏اند اندك آن را كه زيادت را دريابند؟ و غافل‏اند از اينكه: امثال اين چيزها چگونه كمال حقيقى انسان، و باعث قرب به پروردگار ايشان است، و كسى كه گريه‏اش از ترس سوختن آتش، يا عبادتش از شوق وصال حوران دلكش است، مقصود از روزه‏اش طعامهاى الوان، و از نمازش اميد لقاى حور و غلمان باشد، چگونه او را از اهل بساط قرب خداى - تعالى - مى‏توان شمرد، و به چه كمال استحقاق تعظيم و توقير دارد؟ آرى نيست اين‏ها مگر از غفلت از ابتهاجات روحانيه و لذات عقليه، و منحصر دانستن لذت و ألم در جسميه. گويا به گوش ايشان نرسيده كه سيد اولياء - عليه السلام - مى‏فرمايد: «الهى ما عبدتك خوفا من نارك، و لا طمعا في جنّتك، و لكن وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك» يعنى: «خداوندا من عبادت تورا نمى‏كنم به جهت ترس از آتش دوزخت، يا از طمع شوق در نعيم بهشتت، و لكن تورا سزاوار پرستش يافته، پس بندگى تورا مى‏كنم».«» و بالجمله لذتهاى جسمانيه را اعتبارى، و در نظر اهل بصيرت قدر و مقدارى نيست، در اين لذات انسان با بهايم و حشرات و ساير حيوانات شريك‏اند، و چه كمال است در آنچه انسان در آن مشاركت حيوانات عجم باشد، و در استيفاى آنها نفس ناطقه مجرده، خادم قوه بهيميه گردد. و عجب‏تر آنكه: طايفه‏اى كه لذات را منحصر در اكل، شرب، جماع، مسكن، لباس، حشم، مركب، و جاه و منصب مى‏دانند، و كسانى را كه از اين‏ها بى‏نصيب‏اند محروم مى‏شمارند، و بر آنها افتخار مى‏كنند و بزرگى به آنها مى‏فروشند، هرگاه به كسى برخورند كه ترك شهوات كرده و پشت پا بر لذات دنيويه زده، در خدمت و نهايت تواضع و فروتنى و مذلت و شكستگى مى‏نمايند و خود را در جنب ايشان از زمره اشقيا مى‏دانند. و چگونه نيل به لذات جسميه كمال باشد، و حال اينكه همگى دامن كبرياى خالق عالم را از لوث اين لذات پاك مى‏كنند، و مى‏گويند كه: اگر نه چنين باشد نقص لازم‏ __________________________________________________ در آيه قرآن آمده است:«سَرابيلُهُمْ مِّنْ قَطِرانٍ» 14: 50.[إبراهيم، (سوره 14)، آيه 50] يعنى لباس مجرمان در جهنم از نوعى ماده سياهرنگ بدبوى قابل اشتعال مى‏باشد كه هم زشت و بدمنظر است و هم بدبو، و هم خود قابل سوختن و شعله‏ور شدن. تفسير نمونه، ج 10، ص 388. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 45 خواهد آمد. پس اگر اين‏ها كمال بودى بايستى كه از براى مبدأ كل نيز ثابت باشد. و اگر نه اين است كه اين لذات قبيح هستند، چرا صاحب آنها شرم از اظهار آنها دارد، و سعى در پوشيدن آنها مى‏كند؟ و چرا اگر كسى را پرخواره و شكم پرست خوانند تغيير در حالش به هم مى‏رسد و حال اينكه هر كسى طالب نشر در كمال خود است. بلكه فى الحقيقه لذات جسمانيه لذت نيستند، بلكه دفع آلامى چندند كه از براى بدن حاصل مى‏شوند. پس آنچه را در وقت «اكل»، لذت مى‏دانى نيست مگر دفع الم «گرسنگى». و آنچه را در وقت «مجامعت»، لذت مى‏شمارى نيست مگر ازاله كردن «منى». و از اين جهت است كه: سير را لذتى از اكل نيست، و اين خود ظاهر است كه خلاصى از ألم، غير از مرتبه كمال است. و چون اين معلوم شد و دانستى كه: در لذات جسميه كمالى نيست، و شناختى كه انسان در قوه عاقله و لذات عقليه شريك ملائكه قدسيه است، و در قواى غضبيه، شهويه، بهيميه و لذات جسميه، شبيه سباع و بهائم و شياطين است، بر تو معلوم مى‏شود كه هر يكى از اين قوا در آن غالب و طالب لذات آن مى‏شود، شريك مى‏شود با طايفه‏اى كه اين قوه منسوب به آن است تا آنكه غلبه به سرحد كمال رسد، در اين وقت خود آن مى‏شود، و داخل در آن حزب مى‏گردد. پس، اى جان برادر چشم بصيرت بگشا و باهوش باش، و ببين كه خود را در كجا داشته و مرتبه خود را به كجا رسانيده‏اى. و بدان كه: اگر قوه شهويه تو بر ساير قوا مسلط شده تا اينكه اكثر شوق تو، و بيشتر فكر تو در كار اكل و شرب و جماع و ساير لذات شهويه است، و اكثر اوقات در آراستن طعامهاى لذيذه، و يا خواستن زنهاى جميله است، خود را يكى از بهايم بدان و نام انسان بر خود منه. و اگر تسلط و غلبه در تو از براى قوه غضبيه است، و پيوسته خود را مايل منصب و جاه، و برترى بر عباد الله مى‏بينى، و طالب زدن، بستن، انداختن، شكستن، فحش، دشنام و اذيت «انام»«» هستى، خويش را سگى گزنده و يا گرگى درنده مى‏دان، و خود را از زمره انسان مشمار. و اگر استيلا و قهر از براى قوه شيطانيه است، و هميشه در فكر مكر و حيله و تزوير و خدعه و بستن راههاى مخفيه از براى رسيدن به مقتضاى غضب و شهوت است، خود را شيطانى دان مجسّم و خارج از حزب بنى آدم. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 46 و اگر تسلط و استيلا از براى عقل باشد، و پيوسته در صدد تحصيل معرفت الهيه، و كسب ملكات ملكيه باشى، و فكر تو مقصور بر عبادت پروردگار، و اطاعت رسول مختار، و طلب راه سعادت و وصول به مرتبه قرب حضرت آفريدگار باشد، خود را انسان حقيقى مى‏دان، كه عالم آن از عالم ملائكه مقدسه بالاتر، و رتبه‏اش از رتبه ايشان والاتر است. سعى در استيلاى قوه عاقله بر ساير قوا پس هر كه را از اندك هوشى بوده باشد، و دشمن نفس خود نباشد، بر او لازم است سعى در استيلاى قوه عقليه، و جدّ و جهد در «استيفاى»«» سعادت ابديّه، و صرف وقت در تحصيل صفات جميله، و دفع اخلاق رذيله. و پيرامون شهوات نفسانيه و لذات جسمانيه نگردد مگر به قدر ضرورت. پس، از غذا، «اقتصار» كند به آنچه در صحت بدن به آن احتياج، و به جهت بقاى حيات از آن لا بد و «لا علاج»«» است. و روزگار خود را در تحصيل الوان طعامها و اقسام غذاها ضايع و تلف نكند. و اگر هم از اين تجاوز كند، اين قدر طلبد كه موجب ذلت در نزد اهل و عيال نباشد، و زياده از اين، «وبال»،«» و باعث خسران «مآل»«» است. و از جامه و لباس، اقتصار كند بر آنچه بدن را بپوشاند، و دفع سرما و گرما كند. و اگر از اين مرتبه درگذرد به قدرى جويد كه در نظرها خوار، و در برابر همگان بى‏اعتبار نگردد. و از مجامعت، نخواهد مگر آنچه به آن حفظ نوع و بقاى نفس و نسل متحقق شود. و بپرهيزد از اينكه غريق لجّه شهوات نفسانيه و گرفتار قيود و علائق دنيويه شود، و از اين جهت به شقاوت ابد و هلاكت سرمد رسد. پس اى معشر اخوان و گروه برادران از براى خدا بر خود رحمت آريد، و بر نفس خود ترحم كنيد، بيدار شويد پيش از آنكه همه راهها بر شما بسته شود. و راهى طى كنيد قبل از آنكه پاى شما شكسته گردد. و دريابيد خود را كه وقت در گذر است. غافل ننشينيد كه عمر كوتاه و مختصر است. چاره بسازيد پيش از آنكه ريشه اخلاق رذيله مستحكم شود، و صفات رديّه عادت گردد، و لشكر شيطان مملكت دل را تسخير كند، معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 47 و تختگاه دل، مقرّ سلطان شيطان شود، و جوانى تو كه وقت قوّت و توانائى است سپرى گردد. بلى، «آنا فآنا»«» تو روى به ضعف و پيرى و ناتوانى مى‏روى، و صفاتى كه در نفس تو هست محكم و قوى مى‏گردد. خاربن در قوت و برخاستن خاركن در سستى و در كاستن‏تو كه در جوانى مقابله با حزب شيطان نكردى، كه هنوز احاطه بر ملك دلت نكرده بودند، چگونه در پيرى با ايشان مجاهده كنى؟ «وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ 12: 87»يعنى: «اما در هيچ حال نوميدى از رحمت خدا روا نيست«» (و در هر وقتى بايد به قدر قوه سعى و اجتهاد نمود)». منقول است از شيخ كامل فاضل احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه، [1] (كه استاد است در علم اخلاق، و اول كسى است كه از اهل اسلام كه در اين فن شريف تصنيف و تأليف نمود كه گفته: «من در وقتى از مستى طبيعت هشيار، و از خواب غفلت بيدار شدم كه مايه جوانى بر باد رفته بود، و پيرى مرا فرا گرفته و عادات و رسوم در من مستحكم گشته، و صفات و ملكات در نفس من رسوخ كرده بود، در آن وقت دامن اجتهاد بر ميان زدم، و به مجاهدات عظيمه و رياضات شاقه، نفس خود را از خواهشهاى آن باز داشتم، تا آنكه خداوند عالم مرا توفيق كرامت فرموده و خلاصى از مهلكات حاصل شد». پس اى جان برادر مأيوس مباش و بدان كه درهاى فيض الهى گشاده است، و اميد نجات از براى هر كسى هست. و ليكن چنان نپندارى كه صفا و نورانيتى كه از نفس فوت مى‏شود به جهت كدورت و تيرگى كه از معصيت در حالتى حاصل مى‏شود، تدارك آن ممكن باشد، و توان نوعى نمود كه صفايى كه اگر معصيتى صادر نشده بود حاصل مى‏شد توان تحصيل نمود، زنهار، اين انديشه‏اى است محال، و خيالى است فاسد، زيرا كه نهايت امر آن است كه: آثار اين معصيت را به افعال حسنه محو نمايى، در اين وقت نفس مثل حالتى مى‏شود كه آن معصيت را نكرده بود. پس به اين حسنات روشنايى و سعادتى حاصل نمى‏گردد و اگر معصيت را نكرده بود و اين حسنات از او صادر مى‏شد، از براى او در دنيا صفا و بهجتى، و در عقبى درجه‏اى‏ __________________________________________________ [1] سيد محسن امين (ره) مى‏گويد: لقب او مسكويه بوده و معلم ثالث نيز به او مى‏گويند. او در علم اخلاق، كتابى به نام «الطّهارة» دارد كه خواجه نصير الدين طوسى كتاب «اخلاق ناصرى» را بر منوال و روش آن تأليف نموده است. او در سال 421 ه. ق وفات نموده است. اعيان الشيعه، ج 3، ص 158. و روضات الجنّات، ج 1، ص 254. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 48 هم مى‏رسيد، و چون ابتدا معصيت كرده بود اين صفا و درجه از دست او رفت، و فايده حسنه، محو آثار معصيت شد و بس. فصل سوم: قواى چهارگانه سر منشأ نيكيها و بديها از آنچه گذشت روشن شد كه: از براى انسان اگر چه قوى و جوارح بسيار است، و ليكن همه آنها به غير از چهار قهرمان، مطيع و فرمانبردارند، و ايشان را مدخليتى در تغيير و تبديل احوال مملكت نفس نيست، و آنچه منشأ اثر و باعث نيك و بد صفات، و خير و شر ملكات هستند از اين چهار قوه‏اند. پس همه اخلاق نيك و بد از اين چهار پديد آيد، و منشأ صفات خير و شر اين‏ها هستند. و ليكن، خيرات و نيكيهاى قوه عاقله در حال تسلط و غلبه آن است، و بديها و شرور آن در حالت زبونى و عجز آن در تحت ساير قوا، و آن سه قوّه ديگر بر عكس اين‏اند، زيرا كه: آثار خير و نيكوئيهاى آنها در حالت ذلت و انكسار و عجز ايشان در نزد عقل است، و شرور و آفات ايشان در وقت غلبه و استيلاى آنها است بر عقل. فصل چهارم: در بيان اينكه: قوه عقليه ادراك كليات كند، و قوه وهميه ادراك جزئيات نمايد بدان كه: شأن قوّه عقليه و وهميّه، ادراك امور است. و ليكن اوّلى ادراك كليات را كند و دومى تصور جزئيات را. و چون هر فعلى كه از بدن صادر مى‏شود، افعال جزئيه است، پس مبدأ تحريك بدن در جزئيات افعال به تفكر و رويه قوه وهميه است، و از اين جهت آن را «عقل عملى» و «قوه عامله» مى‏نامند، و اولى را «عقل نظرى» و «قوه عاقله». و شأن قوه غضبيه و شهويه تحريك بدن است، و اين دو مبدأ تحريك‏اند. اما غضبيه، مبدأ حركت بدن است به سوى دفع امور «غير ملائمه»«» از بدن، و شهويه، مبدأ حركت آن است به سوى تحصيل امور ملائمه. پس اگر قوه عاقله بر ساير قوا غالب شود، و همه را مقهور و مطيع خود گرداند، البته تصرف و افعال جميع قوا بر وجه صلاح و صواب خواهد بود، و انتظام در امر مملكت نفس و نشأه انسانيت حاصل خواهد گرديد. و از براى هر يك از قوا، تهذيب و پاكيزگى به هم خواهد رسيد. و هر يك را فضيلتى كه مخصوص به آن است حاصل خواهد شد. پس، از تهذيب و پاكيزگى قوه عاقله، صفت «حكمت» حاصل مى‏شود، و از تهذيب معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 49 قوه عامله، ملكه «عدالت» ظاهر مى‏گردد، و از تهذيب غضبيه، صفت «شجاعت» به هم مى‏رسد، و از تهذيب شهويه، خلق «عفت» پيدا مى‏شود. و اين چهار صفت، اجناس اخلاق فاضله‏اند، و ساير صفات حسنه مندرج در تحت اين چهار، يعنى: از اين چهار صفت ناشى مى‏شوند، و اين چهار صفت مصدر هستند. همچنان كه: «حكمت»، مصدر «فطنت»، «فراست»،سن تدبير و توحيد و امثال آن مى‏شود، و «شجاعت»، منشأ صبر، علوّ همّت، حلم، و قار و نحو اين‏ها مى‏گردد، و «عفت»، سبب سخاوت، حيا، امانت، گشاده‏رويى و مانند اين‏ها مى‏شود. پس، سر همه اخلاق حسنه اين چهار فضيلت است: اول «حكمت»: و آن عبارت است از: شناختن حقايق موجودات به طريقى كه هستند، و آن بر دو قسم است: «حكمت نظرى»، و آن علم به حقايق موجوداتى است كه وجود آنها به قدرت و اختيار ما نيست. و «حكمت عملى»، و آن علم به حقايق موجوداتى است كه وجود آنها به قدرت و اختيار ماست، مانند افعالى كه از ما صادر مى‏شود. دوم «عفت»: و آن عبارت است از: مطيع بودن قوه شهويه از براى قوه عاقله، و سركشى نكردن از امر و نهى عاقله تا آنكه صاحب آن از جمله آزادگان گردد، و از بندگى و عبوديت هوا و هوس خلاصى يابد. سيم «شجاعت»: و آن عبارت است از: انقياد و فرمانبردارى قوه غضبيه از براى عاقله، تا آنكه آدمى نيفكند خود را در مهالكى كه عقل حكم به احتراز از آنها كند، و مضطرب نشود از آنچه عقل حكم به عدم اضطراب از آنها مى‏كند. چهارم «عدالت»: و آن عبارت است از: مطيع بودن قوه عامله از براى قوه عاقله، و متابعت آن عاقله را در جميع تصرفاتى كه در مملكت بدن مى‏كند، يا در خصوص بازداشتن آن غضب و شهوت را در تحت اقتدار و فرمان عقل و شرع. و بعضى عدالت را تفسير نموده‏اند به اجتماع جميع قوا، و اتفاقشان بر فرمانبردارى عاقله، و امتثال اوامر و نواهى آن به نحوى كه هيچ گونه مخالفتى از ايشان سر نزند. و والد ماجد حقير طاب ثراه در كتاب «جامع السعادات»، تفسير اول را اختيار كرده و فرموده‏اند كه: «تفسير ثانى و ساير تفاسير ديگر، كه بعضى از علماى علم اخلاق از براى عدالت كرده‏اند، از لوازم آن است نه عين آن».«» معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 50 فصل پنجم: كارفرمائى قوه عامله‏ چون دانستى كه: جنس همه فضايل چهار فضيلت مذكوره است، كه هر يك از تهذيب و پاكى يكى از قواى اربع حاصل مى‏شود، و ساير فضايل و اخلاق حسنه مندرج‏اند در تحت اين فضايل، بدان كه بسيارى از علماى اخلاق از براى هر يك از اين چهار فضيلت انواعى ذكر كرده‏اند كه مندرج‏اند در تحت آنها. و ليكن والد ماجد حقير - قدس سره - در «جامع السعادات»«» فرموده‏اند كه: اين خلاف مقتضاى نظر است، زيرا كه بعد از آنكه معلوم شد كه عدالت، انقياد قوه عامله است از براى قوه عاقله در كار فرمودن خود قوه عاقله و قوه غضبيه و شهويه، ظاهر مى‏شود كه: جميع صفات فضايل و اخلاق حسنه به سبب كارفرمائى قوه عامله مى‏شود آن سه قواى ديگر را. پس حقيقت هر صفت نيكى از يكى از اين سه قوه و منسوب به آن است، كه حصول آن فضيلت از آن قوا به واسطه قوه عامله، و ضبط و ربط و كارفرمائى آن باشد. و ليكن، مجرد اين، باعث نمى‏شود كه آن فضيلت را نسبت به قوه عامله دهند، با وجود اينكه حقيقت مصدر آن، قوه‏اى ديگر است. همچنان كه هر گاه قوه عامله مطيع عاقله نشده باشد رذايل ساير قوا را نسبت به آن نمى‏دهند. پس امرى از براى قوه عامله باقى نمى‏ماند مگر محض اطاعت و انقياد از براى عاقله. و ظاهر است كه: اين خود اگر چه فضيلتى است در غايت كمال، و عدم آن رذيله است موجب «نكال»،«» بلكه همه فضايل و رذايل از لوازم اين دو است، وليكن موجب فضيلتى ديگر شود و عدمش باعث رذيلتى ديگر گردد، كه تعلق به يكى از اين سه قوه ديگر نداشته باشد نمى‏شود، بلكه هر صفتى از فضايل يا رذايل متعلق است به قوه عاقله يا غضبيه يا شهويه به توسط قوه عامله. و از براى عامله - بنفسها - فضيلت و رذيلتى ديگر نمى‏شود مگر محض كارفرمائى، و اگر اين موجب استناد هر فضيلتى كه به آن سبب حاصل مى‏شود به قوه عامله بودى، بايستى جميع فضايل مستند به قوه عامله باشد، و همه مندرج در تحت عدالت بوده باشند. و شمردن بعضى از فضايل را از انواع عدالت: بدون بعضى ديگر، صحيح نخواهد بود. پس مقتضاى نظر صحيح آن است كه گفته شود: همه فضايل مندرج‏اند در تحت آن سه فضيلت ديگر، كه «حكمت»، «شجاعت» و «عفت» بوده باشد، و اضداد آنها معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 51 متعلق‏اند به قواى ثلاث «عاقله»، «غضبيه» و «شهويه». و از اين، ظاهر مى‏شود كه: جميع اخلاق حسنه و صفات ذميمه، انواعى هستند مندرجه در تحت سه صفت مذكوره، و اضداد آنها متعلق‏اند به يكى از قواى عاقله، غضبيه و شهويه، يا به دو قوه از آنها يا به سه قوه از آنها، كه به كارفرمايى قوه عالمه باشد. مثال آنكه متعلق به يكى از آنها است: مثل «علم و جهل»، كه متعلق‏اند به قوه عاقله، و «حلم و غضب»، كه متعلق‏اند به قوه غضبيه، و «حرص و قناعت»، كه متعلق‏اند به قوه شهويه. و آنكه متعلق به دو قوه يا سه قوه است به اين نحو است كه: از براى آن، اصنافى چندند كه بعضى متعلق به قوه‏اى و بعضى متعلق به قوه‏اى ديگر است، مثل «حب جاه»، كه اگر مقصود از آن برترى بر مردم و تسلط بر خلق باشد از مقتضيات قوه غضبيه است. و اگر مطلوب از آن جمع مال و «تنقيح»«» امر اكل و جماع باشد از متعلقات قوه شهويه است. و همچنين «حسد»، اگر باعث آن عداوت باشد از دمائم قوه غضبيه است، و اگر سبب آن خواهش نعمت محسود باشد از رذائل قوه شهويه است. يا به اين نحو است كه: از براى آن، دو يا سه بالاشتراك مدخليتى است در نوع آن صفت فضيلت يا رذيلت، يا در صنفى از اصناف آن، مانند: حسدى كه منشأ آن، عداوت، يا توقع وصول آن نعمت به حاسند، بعد از زوال آن از محسود باشد. و مثل غرور، چنان كه آدمى بالطبع مايل به چيزى باشد كه خير او نباشد و از راه جهل آن را خير پندارد. پس اگر آن چيز از مقتضيات قوه شهويه است، اين صفت رذيله خواهد بود و متعلق به قوه عاقله و شهويه، و اگر مقتضاى قوه غضبيه باشد اين صفت رذيله متعلق خواهد بود به قوه عاقله و غضبيه، و اگر از مقتضيات غضبيه و شهويه باشد، اين صفت رذيله متعلق خواهد بود به سه قوه عاقله، غضبيه و شهويه. و مراد از تعلق صفتى به قواى متعدده و بودن از رذائل يا فضائل آنها، اين است كه: از براى هر يك از آن قوا اثرى در حدوث و حصول آن صفت بوده باشد، به اين معنى كه: از جمله علل فاعليه آن باشد. پس، اگر مدخليت قوه در صفتى مجرد باعثيت باشد، به اين معنى كه: آن قوه باعث شده باشد كه آن قوه ديگر آن صفت را ايجاد كند كه موجد صفت آن قوه ثانيه باشد كه اولى باعث باشد، آن صفت از جمله متعلقات قوه ثانيه شمرده خواهد شد نه اول، مانند غضبى كه حاصل شود از تلف گرديدن يكى از معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 52 ملايمات قوه شهويه، كه در حقيقت متعلق به قوه غضبيه است، اگر باعث ايجاد قوه غضبيّه اين غضب را، قوه شهويّه شده باشد. و چون دانستى كه جميع فضايل و رذائل متعلق‏اند به يكى از قوه عاقله يا غضبيّه يا شهويّه، يا به دو قوه از آنها يا به سه قوه، بدان كه ما در اين كتاب چنان كه والد ماجد در «جامع السعادات» ذكر كرده‏اند، اول اوصاف حسنه و صفات رذيله را كه متعلق‏اند به قوه عاقله بيان مى‏كنيم، و سپس آنچه را كه متعلق است به قوه غضبيه ذكر مى‏نمائيم. و پس از آن اوصافى را كه منسوب است به قوه شهويه شرح مى‏دهيم، بعد از آن صفاتى را كه متعلق‏اند به دو يا سه قوه از اين قوا، بيان مى‏نمائيم. فصل ششم: اجناس صفات رذيله‏ شكى نيست كه: در مقابل هر صفت نيكى خلق بدى است كه ضد آن است. و چون دانستى كه اجناس همه فضايل چهارند، پس معلوم مى‏شود كه اجناس صفات رذايل نيز چهارند: اول: جهل، كه ضد حكمت است. دوم: جبن، كه ضد شجاعت است. سوم: شره، كه ضد عفت است. چهارم: جور، كه ضد عدالت است. وليكن اين به حسب «مؤدّاى نظر»«» است، اما تحقيق مطلب آن است كه: از براى هر فضيلتى حدى است مضبوط و معيّن، كه به منزله وسط است، و تجاوز از آن خواه به جانب افراط و خواه به طرف تفريط مؤدى است به رذيله. پس هر صفت فضيلتى كه وسط است به جاى مركز دايره است، و اوصاف رذايل به منزله ساير نقطه‏هايى است كه در ميان مركز يا محيط فرض شود. و شكى نيست كه مركز، نقطه‏اى است معيّن و ساير نقاط متصوّره در اطراف و جوانبش غير متناهيه‏اند. پس بنابر اين، در مقابل هر صفت فضيلتى، اوصاف رذيله غير متناهيه خواهد بود، و مجرد انحراف از صفت فضيلتى از هر طرفى موجب افتادن در رذيله خواهد بود. و استقامت در سلوك طريقه اوصاف حميده به منزله حركت در خط مستقيم، و ارتكاب رذايل به جاى انحراف از آن است. و چون خط مستقيم در ميان دو نقطه نيست مگر يكى، و خطوط منحنيه ميان آنها لا محاله غير متناهيه است، پس استقامت بر صفات نيك معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 53 نيست مگر بر يك نهج، و از براى انحراف از آن مناهج بى‏شمارى است. و اين است سبب در اينكه اسباب بدى و شر بيشتر است از اسباب و بواعث خير و نيكى. و از آنجا كه پيدا كردن يك چيز معين در ميان امور غير متناهيه مشكل، و وسط را يافتن فيما بين اطراف متكثّره مشكلتر است، پس استقامت بر آن و ثبات در آن «اصعب»«» از هر دو است، و لهذا جستن وسط از ميان اخلاق، كه آن حد اعتدال است و استقامت بر آن، در غايت صعوبت است. و از اين جهت است كه: بعد از آنكه سوره «هود» به برگزيده معبود نازل شد، و در آنجا امر به آن بزرگوار شد كه: «فَاسْتَقِمْ كَما امِرْتَ 11: 112»يعنى: «بايست و ثابت باش همچنانكه تورا امر فرموده‏ايم».«» فرمود:«شيّبتنى سورة هود» يعنى: «پير كرد مرا سوره هود».«» و مخفى نماند كه وسط بر دو قسم است: حقيقى و اضافى. حقيقى آن است كه نسبت به آن، طرفين حقيقتا مساوى بوده باشد. مثل نسبت چهار به دو و شش. و وسط اضافى آن است كه نزديك به حقيقى باشد عرفا. و بعضى تفسير نموده‏اند به اينكه نزديكتر چيزى است به وسط حقيقى كه ممكن است از براى نوع يا شخص. و وسطى كه در علم اخلاق معتبر است و امر به استقامت و ثبات بر آن شده آن وسط اضافى است، زيرا كه يافتن وسط حقيقى و رسيدن به آن متعذر، و استقامت و ثبات بر آن غير ميسّر است. و چون معتبر، وسط اضافى است و اختلاف آن ممكن است، به اين جهت است كه: اوصاف حميده گاه به اختلاف اشخاص و احوال و اوقات مختلف مى‏شود. پس بسا باشد مرتبه‏اى از مراتب وسط اضافى فضيلت باشد به نظر شخصى يا حالى و وقتى، و رذيله باشد نسبت به غير آن. فصل هفتم: مقابل هم بودن اوصاف رذيله و صفات فاضله‏ از آنچه گفتيم معلوم شد كه: در برابر هر صفت نيكى، اخلاق رذيله غير متناهيه‏اى از دو طرف افراط و تفريط است و ليكن هر يك را اسم معين و نام عليحده‏اى نيست، بلكه شمردن جميع ممكن نيست، و شمارش تعداد جميع در شأن علم اخلاق نيست، بلكه وظيفه آن بيان قاعده كليه آن است كه جميع در تحت آن مندرج باشند. و قاعده كليه، آن است كه: دانستى كه اوصاف حميده، حكم وسط را دارند، و انحراف از آنها به طرف افراط يا تفريط - هر يك كه باشد - مذموم است، و از اخلاق معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 54 رذيله است. پس در مقابل هر جنسى از صفات فاضله، دو جنس از اوصاف رذيله متحقق خواهد بود. و چون دانستى كه اجناس و سر فضايل چهارند، پس اجناس رذايل هشت خواهند بود. - و رذيله ضد حكمت است -. يكى «جربزه»، كه كار فرمودن فكر است در زايد از آنچه سزاوار است، و عدم ثبات فكر در موضعى معيّن، و اين در طرف افراط است. و ديگرى «بلاهت»، و آن معطل بودن قوه فكريه و كار نفرمودن آن در قدر ضرورت يا كمتر از آن است و اين در طرف تفريط است. و گاهى از اول به فطانت و از دوم به جهل بسيط تعبير مى‏شود. و دو تا در مقابل شجاعت‏اند: يكى «تهوّر»، كه آن رو آوردن به امورى است كه عقل حكم به احتراز از آنها مى‏نمايد، و اين در طرف افراط است، و ديگرى «جبن»، و آن روگردانيدن از چيزهايى است كه نبايد از آنها روگردانيد و آن در جانب تفريط است. و دو تا در برابر عفت‏اند: يكى «شره»، كه عبارت از غرق شدن در لذات جسميّه است بدون ملاحظه حسن آن در شريعت مقدسه يا به حكم عقل، و اين افراط است، و ديگرى «خمود»، و آن ميرانيدن قوه شهويه است به قدرى كه ترك كند آنچه را كه از براى حفظ بدن يا بقاء نسل ضرورى است، و اين تفريط است. و دو تا در إزاى عدالت‏اند: يكى «ظلم»، كه تصرف كردن در حقوق مردم و اموال آنهاست بدون حقى، و اين افراط است، و ديگرى «تمكين ظالم را از ظلم بر خود آن شخص بر سبيل خوارى و مذلت با وجود قدرت بر دفع آن». و ليكن اين در عدالت به معنى مصطلح در ميان اكثر مردم است. و اما بنا به تفسيرى كه گذشت كه عدالت عبارت است از: اطاعت قوّه عمليه از براى قوّه عاقله و ضبط عقل عملى جميع قوى را در تحت فرمان عقل نظرى، اين از براى عدالت يك طرف خواهد بود كه ظلم و جور باشد، و جميع صفات رذيله ذميمه داخل در آن خواهد بود، و مخصوص نخواهد بود به تصرف در اموال و حقوق مردم بدون جهت شرعيه، زيرا كه عدالت به اين معنى جامع جميع صفات كماليه است. پس ظلمى كه مقابل و ضد آن است شامل جميع اوصاف نقص خواهد بود. و مخفى نماند كه: آنچه كه مذكور شد از اخلاق ذميمه، اجناس دو طرف افراط و تفريط فضايل اربع‏اند، و همچنانكه از براى فضايل مذكوره انواعى بسيار است كه مندرج در تحت آنها هستند، همچنين از براى هر يك از رذايل نيز انواع بى‏شمارى است كه معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 55 مندرج در آن و ناشى از آن است. همچنانكه از جربزه حاصل مى‏شود: مكر و حيله. و از بلاهت: حمق و جهل مركب. و از تهور مى‏رسد: تكبر و لاف و گردن‏كشى و عجب. و از جبن: سوء ظن و جزع و دنائت. و از شره متولد مى‏شود: حرص و بى‏شرمى و بخل و اسراف و ريا و حسد. و از خمود ناشى مى‏شود: قطع نسل و امثال آن. و علماى اخلاق، بسيارى از آنها را شرح داده و بيان نموده‏اند، و ما نيز آنها را در اين كتاب بيان مى‏كنيم. و دانستى كه: بعضى از آنها متعلق است به قوه عاقله، و برخى به غضبيه، و طايفه‏اى به شهويه، و بعضى به دو يا به سه قوه. پس ما آنها را در چهار مقام بيان مى‏كنيم. و بدان كه والد ماجد حقير - طاب ثراه - ابتدا بر سبيل اجمال، جميع اخلاق را از فضايل و رذائل بيان فرموده‏اند، و بعد از آن در مقامات اربع، تفصيل آنها و معانى و معالجات و ساير متعلقات آنها را بيان كرده‏اند،«» و چون فايده‏اى چندان بر ذكر اجمال مترتب نيست، ما در اين كتاب متعرض آن نشديم. فصل هشتم: مشتبه شدن صفات رذيله به صفات حسنه‏ از امورى كه دانستن آن قبل از شروع در تفصيل اخلاق و معالجات آنها لازم است، آن است كه بدانى كه بسيار اتفاق مى‏افتد كه از بعضى مردمان صفات و افعالى چند به ظهور مى‏آيد كه در ظاهر نيك است و صاحب آنها از ارباب اخلاق حسنه متصور مى‏شود و حال آنكه چنين نيست. پس بايد فرق ميان فضايل صفات و آنچه شبيه به آنهاست و حقيقتا از فضايل نيست دانسته شود، تا بر غافل مشتبه نشود و بر گمراهى نيفتد. و هر كسى عيوب نفس خود را بشناسد تا طالب فريب نخورد، و خود را صاحب اخلاق جميله نشمرد، و از تحصيل معالى«» اخلاق باز نماند. پس مى‏گوئيم كه: دانستى كه صفت «حكمت» عبارت است از علم به حقايق موجودات به نحوى كه هستند، و لازم اين، علم اليقين و اطمينان نفس و ثبات خاطر افتاده است. پس محض فرا گرفتن بعضى از مسائل به عنوان تقليد و بيان تقرير آنها بر وجه لايق، بدون وثوق و اطمينان نفس، حكمت نيست، و صاحب آن را حكيم نمى‏نامند، زيرا كه حقيقت حكمت، منفك نمى‏شود از اعتقاد جازم و تصديق قطعى. و يقين چنين شخصى مانند طفلى است كه خود را شبيه به مردان كند، و سخنان ايشان را معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 56 گويد. يا مثل حيوانى است كه بعضى سخنان آدمى را آموخته باشد و حكايت كند، يا بعضى افعال انسان را تعليم گرفته باشد و به جا آورد. و امّا «عفت»: شناختى كه آن عبارت است از اينكه: قوه شهويه در فرمان و اطاعت عقل، و همه تصرفات آن موافق و مطابق امر و نهى قوه عاقله بوده باشد، و آنچه متضمن مصلحت معاش و معاد باشد بر آن اقدام نمايد، و هر چه موجب مفسده باشد از آن دورى كند و كناره جويد، و هرگز مقتضاى صوابديد عقل را مخالفت نكند. و باعث بر اين، فرمانبردارى و اطاعت هم نباشد، مگر كمال نفس و بزرگى ذات او، يا تحصيل سعادت دنيا و آخرت. و غرض او فريب مردم يا محافظت آبروى خود نباشد، و ترس «شحنه» و سلطان او را بر اين نداشته باشد. و بسيارى از كسان‏اند كه ترك دنيا را هم به جهت دنيا نموده‏اند، و ترك بعضى لذات دنيويه را نموده‏اند و مطلب ايشان رسيدن به لذّات بالاتر است. پس چنين اشخاص، صاحب فضيلت عفت نيستند. و همچنين‏اند آن كسانى كه از راه اضطرار و الجاء، يا به سبب بى‏آلتى، و بى‏قوتى، يا به جهت اينكه از بسيارى از آنها متنفر شده‏اند، يا به جهت تشويش حدوث بعضى مرضها و ناخوشيها، يا از بيم اطلاع مردمان و خوف ملامت ايشان ترك لذت مى‏كنند. پس چنين كسان را نيز عفيف نتوان گفت. و بسيارى از اشخاص هستند كه بعضى لذات را ترك آنها مى‏كنند. و پيروى بعضى لذات را نمى‏كنند به جهت آنكه آنها را نفهميده‏اند، و به لذت آنها نرسيده‏اند. همچنان كه در ميان بسيارى از باديه نشينان و اهالى كوهستان مشاهده مى‏شود، و اين نيز صفت عفت نيست. بلكه صاحب عفت كسى است كه: با وجود صحت قوى و قوّت آنها، و دانستن كيفيات لذات و مهيّا بودن اسباب و آلات، و عدم تشويش از آفات و مرض، و بى‏آنكه مانعى از خارج بوده باشد، در استيفاى لذات دنيويه پا از جاده اطاعت شرع و عقل بيرون نگذارند. و امّا صفت «شجاعت»: دانستى كه عبارت است از اينكه: قوه غضبيّه، منقاد و مطيع عقل بوده باشد، تا آنچه را كه عقل امر به اقدام آن نمايد اقدام كند، و آنچه را نهى كند از آن حذر نمايد. و بايد داعى و باعثى در اين امر، غير از تحصيل كمال و سعادت نداشته باشد. پس كسى كه خود را در امور هولناك اندازد، و بى‏باك و تنها بر لشكر سهمناك تازد، و پرواز از زدن و خوردن و كشته شدن و بى‏دست و پاگشتن نكند به جهت تحصيل جاه و مال، يا به شوق وصال معشوقه صاحب جمال، يا از خوف امير و سردار و بيم پادشاه ذو الاقتدار، يا به جهت مفاخرت بر امثال و اقران، يا مشهور شدن در ميان مردمان، چنين شخصى را شجاع نتوان گفت، و او را از ملكه شجاعت نصيبى معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 57 نباشد، بلكه منشأ صدور اين امور از او، يا شهوت است يا جبن. پس هر كه بيشتر خود را به جهت يكى از اين امور به مهالك مى‏اندازد او جبان‏تر و حريص‏تر، و از فضيلت شجاعت دورتر است. و همچنين‏اند كسانى كه از راه تعصب طايفه و خويشان و قبيله و نزديكان، داخل در امور مهلكه مى‏شوند. و بسا باشد كه كسى بسيار در مهالك داخل شده، و در آن غلبه كرده تا اينكه بيم و ترس او زايل شده، و بنابر عادت احتراز نمى‏كند و هميشه خود را غالب مى‏داند، چنين شخصى نيز شجاع نيست، بلكه طبيعت او به جهت عادت بجز غلبه را در نظر ندارد، و تصور مغلوبيت را نمى‏نمايد. و از اين قبيل است: حمله حيوانات درنده و رو آوردن ايشان به يكديگر يا به غير جنس خود از انسان يا حيوان بدون عجز و بيم، و خود ظاهر است كه ايشان را قوه عاقله نيست تا غضب در فرمانشان باشد، و حملات ايشان از ملكه شجاعت بوده باشد، بلكه طبيعت ايشان بر اين «مجبول»«» است. و بالجمله شجاع واقعى كسى است كه: افعال او به مقتضاى عقل باشد و به اشاره عقل صادر شود، و باعث دنيوى در آن نباشد. و بسا باشد كه عقل در بعضى مواضع حكم به حذر مى‏كند، پس فرار از آن، منافاتى با شجاعت ندارد، و از اين جهت است كه گفته‏اند: نترسيدن از صاعقه‏هاى قويه و زلزله‏هاى شديده نشانه جنون است نه شجاعت، و بى‏سبب رو آوردن به جانوران درنده يا سباع گزنده،«» نيست مگر از حماقت. و ببايد دانست كه: در نزد شجاع حقيقى محافظت ننگ و نام، بالاتر از زندگى چند روزه ايام است، و چنين كسى مرگ و هلاكت را بر خود پسندد و رسوائى و عار را بر خود روا ندارد. آرى مردان، ساغر بلا و مصيبت را لا أبالي‏وار مى‏نوشند، و جامع عار و بدنامى را نمى‏پوشند، فضيحت اهل و حرم را ديدن، و از شرف و بزرگى نينديشيدن به جهت دو روزه حيات، از مردانگى نيست، بلكه در پاس زندگانى بى‏ثبات از سر ناموس و آبرو گذشتن ديوانگى است. شجاعان نامدار مردن با نام نيك را مردانگى مى‏دانند، و «ابطال»«» روزگار ذكر جميل را حيات ابد مى‏شمارند. و از اين جهت بود كه شير مردان ميدان دين و حفظ شريعت، روى از خنجر تيز و شمشير خون ريز نگردانيدند، و به اين سبب بود كه يكه تازان معركه مذهب و آئين در حمايت ملت و گرز گران و تيغ برّان را بر فرق خود پسنديدند. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 58 بلى، كسى كه بقاى نام نيك را در صفحه روزگار، و پاداش اعمال را در دار قرار، و سر آمدن عمر ناپايدار دانست، البته باقى را بر فانى اختيار مى‏كند، پس در حمايت دين و شريعت سينه خود را سپر مى‏كند، و از تيغ ملامت ابناى روزگار حذر نمى‏كند، و مى‏داند كه به آئين مردان شير دل در راه دين در خون تپيدن، و به سعادت ابد رسيدن، از دو روزى ذليل و خوار در دنيا ماندن و عاقبت مردن، و از مرتبه شهادت دور ماندن، بسى بهتر و بالاتر است. و از اين جهت شير بيشه شجاعت، و شاه سرير ولايت، به اصحاب خود فرمودند كه: «ايّها النّاس انّكم ان لم تقتلوا تموتوا و الّذى نفس ابن ابى طالب بيده لالف ضربة بالسّيف على الرّأس أهون من ميتة على الفراش» يعنى: «اى مردمان به درستى كه شما اگر كشته نشويد خواهيد مرد، قسم به خدائى كه جان پسر ابو طالب در دست اوست، كه هزار ضربت شمشير بر سر، آسانتر و گواراتر است از اينكه آدمى در بسترش بميرد».«» بارى، هر عملى كه از صاحب مرتبه شجاعت سر مى‏زند، در هر وقتى كه بوده باشد موافق طريقه عقل و مناسب وقت است، نه او را از كشيدن بار مصائب و فتن، «كلالى»«» و ضعفى، و نه از چشيدن زهر «نوائب»«» و محن، المى و ملالى است. نه در دلش از حوادث زمان اضطرابى و حيرتى، و نه در خاطرش از آفات جهان تشويش و دهشتى است. و آنچه بر ديگران گران است، در پيش او سهل و آسان است، و آنچه بر مردمان سخت و دشوار است، و در نزد او نرم و هموار است، اگر غضب كند از فرمان عقل بيرون نمى‏رود، و اگر انتقام كشد پا از جاده شرع بيرون نمى‏نهد. و اما ملكه «عدالت»: معلوم شد كه عبارت است از: انقياد و اطاعت قوه عمليه از براى قوه عاقله، به نوعى كه هيچ عملى از آدمى سر نزند مگر به فرموده عقل. و اين در وقتى حاصل مى‏شود كه ملكه در نفس آدمى به هم رسد كه جميع افعال بر نهج اعتدال از او صادر شود، بى آنكه او را در آن غرضى يا مطلب دنيوى باشد. پس كسى كه عدالت را بر خود ببندد، و به مشقت خود را عادل وانمود نمايد، و از راه ريا اعمال خود را شبيه به اعمال عدول كند، و مطلب او تسخير دلهاى مردمان، يا تحصيل مال ايشان، يا رسيدن به منصب و جاه، و يا تقرب به وزير و شاه باشد، عادل نباشد. و همچنين است حال در جميع صفات فاضله، كه در تحت اين چهار صفت مندرج‏اند به تفصيلى كه مذكور خواهد شد. معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 59 مثلا «سخاوت»، عبارت است از: ملكه بخشش و عطاى اموال بر مستحقين بدون قصد و غرضى. پس بذل مال به جهت تحصيل مالى بيشتر از آن، يا به سبب دفع ضررى از خود يا به قصد حصول مناصب دنيّه، يا وصول به لذات حيوانيه، يا به جهت شهرت و نام و مفاخرت بر انام، سخاوت نيست. و همچنين بخشش به غير اهل استحقاق، و اسراف در انفاق را سخاوت نگويند. و كسى كه مسرف باشد جاهل است به رتبه مال، و نمى‏داند كه به وسيله مال، محافظت اهل و عيال، و تحصيل مرتبه كمال ميسر مى‏شود، و ثروت را دخل بسيار است در ترويج احكام شريعت، و نشر فضايل و حكمت. و از اين جهت است كه در صحيفه سليمانيه وارد است كه: «ان الحكمة مع الثروة يقظان و مع الفقر نائم» يعنى: «علم و حكمت با مال و ثروت حكم كسى را دارد كه بيدار باشد، و با فقر و تهى دستى در خواب است». و بسا باشد كه سبب و منشأ اسراف، جهل به اشكال تحصيل مال حلال است. و اغلب كسانى كه بدون زحمت تحصيل، به مالى رسيده‏اند، از ميراث يا مثل آن چنين‏اند، زيرا كه زحمت تحصيل حلال را نديده‏اند، و ندانسته‏اند كه راه مداخل حلال و مشاغل طيّبه بسيار كم است، و بزرگان را از ارتكاب هر شغلى مشكل است. و از اين جهت است كه نصيب آزادگان از دنيا در نهايت قلّت است و ايشان هميشه از بخت خود در شكايت‏اند، به خلاف ديگران كه چون در تحصيل مال بى‏پروايند، نه در فكر حلال و حرام‏اند، و نه تشويشى از عذاب و وبال دارند، از هر جا كه رسد بگيرند و به هر جا كه رسد صرف كنند. بعضى از حكما گفته‏اند كه: «تحصيل مال مثل اين است كه سنگ را به قلّه كوه بالابرى، و خرج آن مثل اين است كه از آنجا رها كنى». معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 61 باب سيم در بيان محافظت اخلاق حميده از بيرون رفتن از حد اعتدال، و معالجات كليه در ازاله ذمائم اخلاق و احوال، از آنچه تخصيص ندارد به بعضى صفات و اعمال، و آنچه متعلق است به اين منوال، و در آن چند فصل است: معراج ‏السعادة ج : 2 ص : 63 فصل اول: حفظ تعادل اخلاق حميده
  9. فهرست مطالب‏ معراج‏ السعادة ج : 1 ص : 31 زندگينامه و آثار مرحوم ملا احمد نراقى. الف - 16 مقدمه مولف 7 باب اول مقدمات نافعه شناختن نفس مقدمه شناختن خدا 17 تأثير شناختن نفس در تهذيب اخلاق 17 تركيب انسان از جسم و نفس 19 راه شناختن نفس 20 حقيقت و ماهيت آدمى 22 سير به عالم بالا با جنبه روحانى 23 لذت و الم جسم و روح 25 مفاسد بيمارى نفس و فوائد صحت آن 25 علم بدون تزكيه، علم نيست 28 توجه به صحت جسم، و غفلت از صحت روح 30 حصول ملكات نفسانيه به تكرار اعمال 30 فايده علم اخلاق و برترى آن بر ساير علوم 32 تهذيب اخلاق و ثمره آن 34 سعيد مطلق كيست 34 باب دوم قواى نفس انسانى و اخلاق ذميمه قواى چهارگانه و تبعيّت ساير قوا از آنها 39 قوّه عاقله 41 لذت و ألم قواى چهارگانه 42 منحصر نبودن لذات در لذات جسم 43 سعى در استيلاى قوه عاقله بر ساير قوا 46 قواى چهارگانه سر منشأ نيكيها و بديها 48 شأن قواى چهارگانه 48 كارفرمايى قوه عامله 50 اجناس صفات رذيله 52 مقابل هم بودن اوصاف رذيله و صفات فاضله 53 مشتبه شدن صفات رذيله به صفات حسنه 55 باب سوم محافظت اخلاق حميده و معالجه اخلاق رذيله حفظ تعادل اخلاق حميده 63 شباهت علم اخلاق به علم طب 64 مقدمات تزكيه نفس 65 تشخيص امراض نفسانى 69 اسباب امراض نفسانى 71 راه معالجه امراض نفسانى 71 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 32 باب چهارم اخلاق حسنه و ذميمه و فوايد و مفاسد آنها مقام اوّل عدالت 78 اقسام و درجات عادل 81 اقسام عدالت 81 عدالت سرمنشأ كمال و سعادت 84 اتصاف مصلح به عدالت 87 مقام دوم معالجه اخلاق ذميمه به قوّه عاقله 89 معالجه جربزه و جهل و تحصيل ضدّ آنها 89 حكمت در مقابل جربزه و جهل 91 شرافت و فضيلت علم و علماء 93 آداب و شروط تعلّم 95 آداب تعليم 98 علم اصول عقايد 100 احتراز از معاصى سبب اعتقاد جازم 102 تلقين ترجمه عقايد به اطفال 106 وجوب عينى علم اخلاق 107 علم مقدمه عمل 108 جهل مركب 110 شك و حيرت 111 يقين و اقل مراتب آن 111 علامات صاحب يقين 113 مراتب يقين 116 شرك و اقسام آن 118 توحيد و اقسام آن 119 مراتب توحيد و اثرات آن 119 علائم ترقّى در مراتب توحيد 120 آشنائى با اسرار ملك و ملكوت 124 الهام ربّانى و وسوسه شيطانى خواطر نفسانى و وساوس شيطانى 125 افكارى كه دل را مشغول مى‏كند 126 اقسام الهام و وسوسه و علامات آنها 128 مضرّات وساوس شيطانى و خواطر نفسانى 131 معالجه امراض نفسانى 132 غفلت از خدا سبب وسوسه شيطان 133 ذكر قلبى مانع وساوس و خواطر 136 كيفيّت سدّ ابواب خواطر، و رفع وساوس 137 خواطر و افكار محموده و اقسام آنها 139 تدبّر در آفرينش اقليم وجود 142 حكمت الهى در خلقت پشه و زنبور 144 قدرت‏نمايى حق در خلقت انسان 146 تفكّر در استخوان‏ها و رگهاى بدن 148 تأمّل در عجايب استخوان سر 150 نگاهى به اسرار چشم و نقش آن 151 در عجايب گوش 151 حكمتهاى نهفته در صورت انسان 151 دستگاه گوارش بدن 153 دستگاه گردش خون 155 نگاهى به چگونگى خلقت دستها و انگشتان 155 تركيب مخصوص آفرينش پاى آدمى 156 حكمت الهى در غذا و تربيت نوزاد 156 نقش قوّه خياليّه و واهمه و عاقله 157 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 33 تفكر در آيات آفات مشاهده قدرت پروردگار در كره زمين 159 انواع گياهان و فوايد آنها 159 درختان و شكوفايى آنها 159 اصناف حيوانات 160 عجايب درياها 160 تفكّر در كرات آسمانى 160 عظمت آسمان‏ها 162 تفكّر در اعمال و افعال خود 163 مكر و حيله 166 طريقه خلاصى از مكر و حيله 167 مقام سيم صفات رذيله متعلق به قوه غضبيه تهوّر 168 جبن 169 خوف و اقسام آن 170 انواع خوف مذموم 170 علل خوف از مرگ 172 اطمينان قلب و طريقه تحصيل آن 178 ايمنى از مكر خدا 179 سبب ايمنى از مكر اللّه 179 خوف از خدا و انواع آن 181 مكروهاتى كه سر منشأ خوف و ترس است 183 خوف از سوء عاقبت 184 خوف از خدا عالى‏ترين درجه خوف 185 كيفيّت تحصيل صفت خوف از خدا 190 علت نترسيدن از سوء خاتمه 193 راه محافظت خاطر از معاصى در وقت مردن 197 يأس و نااميدى از رحمت خدا و مذمّت آن 200 رجاء و اميدوارى به خدا 201 آيات و اخبار در فضيلت رجاء 203 امورى كه وسيله نجات مؤمنين است 205 رجاء و اميدوارى بدون طاعت 209 خوف اصلح است يا رجاء؟ 210 طريقه تحصيل رجاء 214 ضعف نفس و معالجه آن 216 قوت نفس و طريقه تحصيل آن 216 دنائت همت و مذمت آن 218 بى‏غيرتى و بى حميّتى و مذمت آن 220 غيرت در دين و ناموس 221 غيرت در اولاد و تربيت آن 224 غيرت در مال 227 عجله و شتابزدگى و مذمت آن 228 وقار و طمأنينه 231 سوء ظن و بد دلى به خدا و خلق 232 طريقه معالجه بدگمانى به خدا و خلق 235 حسن ظن به خدا و خلق 236 غضب و اسباب آن 236 غضب مفرط و مفاسد آن 237 معالجه غضب 239 حلم و كظم غيظ 242 در صدد انتقام بودن و مذمت آن 245 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 34 فو و بخشش و فضيلت آن 247 غلظت و درشتى در گفتار و كردار 249 شرافت مدارا كردن با مردم 251 كج خلقى 251 معالجه كج خلقى 252 عداوت و دشمنى 255 معالجه عداوت و دشمنى 256 مذمت ضرب، فحش، لعن و طعن 257 نفرين به مسلمان 263 عجب و خود بزرگ بينى و مذمت آن 265 عجب، سر منشأ آفات و صفات خبيثه ديگر 268 معالجه مرض عجب 268 معالجه تفصيلى مرض عجب 273 علاج عجب به علم 273 علاج عجب به عبادت و طاعت 276 علاج عجب به ورع و تقوى و نحو اين‏ها 277 علاج عجب به حسب و نسب 278 علاج عجب به جمال 281 در علاج عجب به مال 282 علاج عجب به قوّت و قدرت خود 283 علاج عجب به جاه و منصب و نحو اين‏ها 283 علاج عجب به عقل و زيركى خود 284 شرافت شكسته نفسى و حقير شمردن خود 286 كبر و فرق آن با عجب 287 متكبرين در روز قيامت 288 اقسام تكبر و درجات متكبرين 290 طريقه معالجه تكبر 292 علائم و نشانه‏هاى تكبر و تواضع 294 تواضع و فروتنى 300 مذموم بودن ذلت و خوارى 303 افتخار (فخر) و مذمت آن 304 بغى و سركشى و علاج آن 304 خودستايى 305 عصبيّت 306 كتمان حق و مذمت آن 307 انصاف 307 قساوت قلب و سخت دلى و علاج آن 308 مقام چهارم صفات رذيله متعلق به قوه شهويه مذمت شره و مفاسد شكم پرستى 310 ثمرات گرسنگى 314 مفاسد پيروى از شهوت فرج 315 مذمت خمود و فوايد نكاح 319 عفت، ضد شره و خمود 321 حقيقت دنيا في نفسه 323 حقيقت دنيا در حق بندگان 324 تقسيم دنيا به مذموم و غير مذموم 328 مذمت دنيا و بى‏ارزشى و بى‏اعتبارى آن 329 چيزهايى كه دنيا را به آنها تشبيه كرده‏اند 344 بيان دنياى ممدوح و مذموم 349 اقسام آنچه در دنيا هست 351 فقر و غنا و حالتهاى آنها 351 مذمت مال و مالدارى 352 مدح مال 355 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 35 مفاسد مال 356 فوايد مال 359 طرق رهايى از مفاسد مال 360 زهد و فضيلت آن 362 زهد و زاهد از ديدگاه آيات و روايات 362 نگاهى بر زهد پيامبر (ص) و على (ع) 369 درجات و اقسام زهد 371 زاهد حقيقى و علايم او 377 مفاسد غنا و بى‏نيازى 378 فقر و اقسام آن 379 فضيلت و شرافت فقر و فقرا 381 فضيلت فقير صابر و راضى، بر غنى شاكر و سخى 387 فضيلت فقير حريص بر غنى حريص 388 فرق بين فقير و گدا و مذمت تكدّى 389 اقسام احتياج آدمى و كيفيّت سؤال كردن در آنها 394 حرص و مفاسد آن 395 ملكه قناعت 397 طريقه معالجه صفت حرص، و تحصيل ملكه قناعت 398 طمع و مفاسد آن 402 شرافت استغناء و قطع طمع 404 بخل و مذمت آن 405 فضيلت سخاوت 407 ايثار، بالاترين مرتبه سخاوت 409 معالجه مرض بخل 410 چگونگى مصرف مال 413 نكات باطنيه سخاوت 414 زكاة 414 اسرار وجوب زكاة 417 آداب انفاق كننده 418 علاج منت گذاردن و ايذاى فقير 420 آداب انفاق شونده 425 خمس 426 نفقه اهل و عيال 427 صدقات مستحبه 429 هديه 433 مهمانى كردن و آداب آن 433 آداب ميهمان 435 حق معلوم، و حق حصاد 436 قرض دادن 437 مهلت دادن قرض دار 438 اعانت مسلمين نمودن 439 حفظ آبرو و دفع شرّ اشرار 439 ساختن مسجد، مدرسه و پل 439 مال حرام خوردن 440 اموال حلال و حرام و مشتبه و درجات آنها 442 فرق بين هديه و رشوه 443 فضيلت اجتناب از مال حرام 444 مداخل مال حلال 447 اصناف دزدان و گدايان 448 خيانت و غدر در مال 449 خوض در باطل 450 سخن بى‏فايده گفتن 451 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 36 خاموشى و ترك سخنان لغو و بى‏فايده 454 مقام پنجم صفات متعلق به قوه عاقله، غضبيه و شهويه حسد و مفاسد آن 455 حسود سود نمى‏برد 458 مراتب حسد 460 موجبات حسد 461 حسدورزى هر صنفى به صنف خود 463 محبت دنيا منشأ همه اسباب حسد 464 معالجه مرض حسد با علم و عمل 466 حسد مايه ضرر دنيوى حاسد است نه محسود 467 دو قسم حسد مذموم و حرام 469 مدح و فضيلت نصيحت و خير خواهى 470 اهانت و تحقير نمودن بندگان خدا و مذمت آن 472 تعظيم و احترام كردن به بندگان خدا و فضيلت آن 473 احترام پيران 474 احترام سادات 475 ظلم و مفاسد آن 475 برگشت اثر هر ظلمى، به خود ظالم يا به اولاد او 479 پاسخ ظالم در روز قيامت 481 آه مظلوم 482 اعانت به ظالم و راضى به فعل او شدن 484 عدالت و فضيلت آن 485 فوايد دنيوى عدالت 489 آثار و لوازم عدالت 492 حكايت دادرسى نمودن سلطان محمود غزنوى 497 حكايت دادرسى سلطان ملك شاه 498 معالجه مرض ظلم و تحصيل ملكه عدالت 501 ترك اعانت مسلمين و عدم اهتمام در امور ايشان 502 اهتمام در ثواب قضاى حوايج مسلمين و اعانت بر ايشان 504 ثواب اعانت بر مسلمين و برآوردن حاجات ايشان 506 كوتاهى و مسامحه كردن در امر به معروف و نهى از منكر 508 اهتمام در امر به معروف و نهى از منكر 512 وجوب امر به معروف و نهى از منكر و شرايط آن 514 شرايط آمر و ناهى 517 شرايط امر و نهى‏شونده 518 مراتب امر به معروف و نهى از منكر 519 مختصرى از محرّمات شايعه در ميان مردم 519 مذمت قهر كردن و دورى از برادران دينى 521 فضيلت و ثواب آشتى و الفت 522 قطع صله رحم و اسباب آن 526 وجوب و فضيلت صله رحم و فوايد آن 527 مراد از رحمى كه صله آن واجب و قطع آن حرام است 529 عقوق والدين و مذمّت آن 530 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 37 فضيلت نيكى به والدين 533 حقوق همسايگان 537 مذمت عيبجويى كردن 539 فضيلت عيب‏پوشى كردن 540 مذمت فاش كردن راز مردم و فضيلت رازدارى 542 سخن چينى و نمّامى و مفاسد آن 544 اعتنا نكردن به سخن نمّام 547 افساد ميان مردم و ذمّ و عقاب آن 548 اصلاح ميان مردم و فضل و ثواب آن 548 شماتت كردن 550 مراء و جدال و مخاصمه 551 ممدوح بودن خصومت در حق شرعى 553 سخريّه و استهزاء كردن 555 مزاح و خنده و بذله‏گويى و شوخى‏كردن 556 معنى و حقيقت غيبت 558 غيبت به غير زبان 560 شنونده غيبت نيز حكم غيبت كننده را دارد 561 آيات و اخبار وارده در حرمت و مذمت غيبت 562 معالجه اجمالى مرض غيبت 566 معالجه تفضيلى مرض غيبت 566 مواضعى كه غيبت در آنها جايز است 569 مواضعى كه بعضى از علماء، حكم به تجويز غيبت كرده‏اند 671 شرافت ستايش و مدح مسلمين 572 دروغ گفتن 573 مواضعى كه دروغ گفتن در آنها جايز است 575 توريه كردن 576 دروغهاى حرامى كه مردم در آنها سهل‏انگارند 576 اجتناب از كذب، و طريقه خلاصى از آن 578 دروغ گفتن مايه رسوايى 579 صدق و راستگويى 580 كذب در كردار و اعمال 581 كذب در اخلاق و مقامات دين 582 مفاسد و آفات زبان 584 صمت و خاموشى ضدّ آفات و مفاسد زبان 586 حبّ جاه، شهرت، و رياست 589 آيات و روايات وارده در مذمّت حبّ جاه و شهرت 590 جاه و رياست بى‏ضرر و ممدوح 593 علاج عملى مرض حب جاه و رياست 595 حكايت شاهزاده‏اى كه مى‏خواست داماد شود 601 معالجه عملى حبّ جاه 601 شرافت گمنامى و بى‏اعتبارى 602 حكايت فرزند گمنام هارون الرّشيد 604 قصه معاويه، پسر يزيد پليد 606 دوست داشتن مدح و ثنا، و كراهت داشتن ذمّ 607 مراتب صاحب صفت فوق 608 اسباب مدح و خوش‏آمد گويى 609 معالجه حبّ مدح و ثنا، و كراهت ذمّ 610 معالجه كراهت از مذمّت 611 علاج عملى صفت مذكور 612 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 38 ريا 613 اقسام و انواع ريا 616 مفاسد اقسام ريا و احكام آنها 617 تا ريا ريشه كن نشده عبادات لازم است در خلوت انجام شود 622 علاج ريا 625 معالجه عملى مرض ريا 627 اخلاص 628 آفات اخلاص 630 فضيلت و شرافت اخلاص 632 نفاق و دورويى، و مذمّت آن 634 موارد استثنا شده از نفاق 635 غرور و مذمّت 636 طوايف اهل غرور، و اسباب غرور، و معالجه آنها 637 كفار و صاحبان مذاهب فاسد 637 اهل فسق و معاصى 638 اهل علم 644 واعظان 649 مغرورين از اهل عبادت 650 اهل تصوف، و درويشان و فريفتگان 652 سلاطين و حكام و صاحبان امر و نهى 656 اغنيا و مالداران 658 طول امل و اسباب آن 660 قصر أمل و فوايد آن 662 طوايف مختلف مردم در رابطه با طول أمل و قصر أمل 663 معالجه طول أمل 665 گناهكارى و اصرار بر معاصى و عدم پشيمانى از آن 672 توبه و پشيمانى و اسباب آن 674 فضيلت توبه 676 توبه از همه گناهان 682 قبولى توبه داراى شرايط 682 حكايت توبه «شعوانه» 685 حكايت توبه مرد گناهكار و قبولى توبه‏اش 686 اقسام توبه و بيان آنها 687 شرايط توبه از نظر حضرت على (ع) 688 اجتناب از گناهان كبيره، كفّاره گناهان صغيره 691 اسبابى كه گناه صغيره را كبيره مى‏كنند 691 اقسام توبه كنندگان 692 عدم اعتماد به نفس نبايد مايه پشيمانى از توبه شود 693 فراموشى از اعمال خود، و غفلت از محاسبه آنها 694 محاسبه و مراقبه 694 عقل، تاجر راه آخرت 696 مرابطه و اجزاى آن 697 كيفيت محاسبه نفس 701 اسبابى كه اعمال مرابطه با آنها آسان مى‏شود 703 مطالعه احوال صالحين سلف 705 مذمت كراهت و شرافت ضدّ آن (محبّت) 709 وجوه ادراك آدمى و اقسام موجودات 709 اسباب محبّت و اقسام آن 710 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 39 هيچ دلى از محبّت خالى نيست 716 محبّت به خدا بالاترين محبّت‏ها 716 اجتماع همه اسباب محبّت در حقّ پروردگار 717 فساد قول كسى كه محبّت خدا را فقط مواظبت بر طاعات مى‏داند 722 محبّت خدا از نظر قرآن و پيامبر اكرم (ص) 722 محبّت خدا از نظر پيامبران الهى 723 محبّت خدا اكمل لذّتها 730 راههاى لقاء و مشاهده و وصال حضرت حقّ 737 طريق تحصيل محبّت و معرفت خدا 739 علايم و آثار محبّت خدا 742 حكايت بنده‏اى كه ذرّه‏اى از معرفت خدا به او عطا شد 745 علايم و آثار ديگر محبّت و معرفت خدا 746 إبراهيم خليل الرّحمن و محبّت و معرفت خدا 748 حكايت فرزند قربانى كردن إبراهيم 749 حقيقت شوق به لقاى خدا 750 حقيقت أنس به خدا 754 خلوت و عزلت و فوايد آن 756 فوايد مخالطه با مردم 758 خلوت و عزلت بهتر است يا مخالطه با مردم؟ 758 آيات و اخبارى كه دلالت مى‏كنند كه خدا بندگان خود را دوست دارد 761 پيرامون حبّ في اللّه و بغض في اللّه 761 درجات معصيت و اظهار بغض 763 وفا و جفا 764 اعتراض بر اراده و تقديرات خدا 764 رضا بر قضا و مقدرات الهى 767 رضا از ثمرات محبّت 770 عدم منافات رضا با دعا 772 طريق تحصيل رضا 773 حزن و اندوه بر امور دنيويّه و علاج آن 774 مذمّت بى‏اعتمادى به خدا و اعتماد به غير خدا 778 توكّل بر خدا و فضيلت آن 779 تقسيم امور بندگان 783 عدم منافات اسباب با توكّل 784 درجات توكّل 786 طريقه تحصيل صفت توكّل و علامت حصول آن 787 كفران نعمت و شكر آن 789 فضيلت شكر نعمت 792 شناختن اشيايى كه رضاى خدا در آنهاست 794 شكر نعمت و كفران نعمت به امورى كه در اختيار انسان است 795 شناختن نعمتهاى الهى 798 فهميدن و درك غذا قبل از خوردن 800 رغبت آدمى به غذا 801 حكمتهاى نهفته در دانه گندم 802 تصرّفات لازم براى تحصيل نان 803 طبقات و اصناف ملائكه و اعمال ايشان 805 سبب تقصير مردم در شكرگزارى 808 طريقه تحصيل شكرگزارى حضرت بارى 810 جزع و بى‏تابى 813 معراج‏السعادة ج : 1 ص : 40 صبر و شكيبايى 814 صبر در حال رفاهيّت و نعمت 817 ثمراتى كه بر صبر مترتّب مى‏شود 820 امورى كه طالب صبر بايد مراعات نمايد 824 صبر حضرت ايّوب (ع) 829 فسق است 834 باب پنجم اسرار و آداب عبادت مقصد اوّل در طهارت و نظافت 837 آداب باطنيّه طهارت بدن از خبث 839 آداب باطنيّه طهارة بدن از حدث 840 ازاله فضلات و كثافات بدن 841 مقصد دوّم آداب باطنيّه نماز، ذكر و دعا بعضى از اسرار و آداب باطنيّه نماز 842 چيزهايى كه حقيقت و روح نماز است 844 غفلت، مخالف روح و حقيقت نماز 845 علل و اسباب آداب باطنيّه نماز 851 طريقه تحصيل اسباب و آداب باطنيّه نماز 852 اقسام اسباب مشغولى دل 853 اسرار و اشارات متعلّقه به شروط و افعال و اركان نماز 855 آداب دخول در نماز 858 آداب قرائت و بقيّه اعمال نماز 860 آداب و شرايط امام جماعت 865 در بعضى از آداب باطنيّه ذكر و دعا 866 بعضى از آداب و شرايط ذكر 867 بعضى از آداب و شرايط دعا 868 آداب تلاوت قرآن، روزه، حج و زيارت بعضى از شرايط و آداب تلاوت قرآن 870 آداب ظاهريّه قرائت قرآن 871 آداب باطنيّه قرائت قرآن 872 شمّه‏اى از آداب روزه 877 درجات روزه 878 بعضى از آداب حجّ 879 بعضى از اسرار آداب باطنيّه حجّ 880 امورى كه هنگام توجّه به حجّ بايد مراعات شود 881 اسرار باطنيّه مقدّمات و اعمال حجّ 883 آداب زيارت بعضى از مشاهد مشرّفه 889 ثواب و فضيلت زيارت 891
  10. نقد و بررسی و مباحثه کتاب شریف معراج السعادة ملااحمد نراقی
  11. نورنما

    مبانی شیمی (با دیدتوحیدی)

    برای شروع نیازمندیم بهترین وکاملترین منابعی که موضوعات علم شیمی را لیست کرده اندرا بشناسیم و لیست موضوعات را برای بحث وبررسی به اینجا انتقال دهیم
  12. بسم الله الرحمن الرحیم مبانی شیمی (با دیدتوحیدی)
  13. نورنما

    مطلب فرستاده شده از گروه ایتا

    خیلی ممنون ومتشکرم از زحماتتان
  14. نورنما

    بحثهایی پیرامون اخلاق اسلامی با دید توحیدی

    مثال برای اسماء جمال وجلال الهی در علوم مختلفه : مثلا کسی زیست شناسی می خواند: بگوید در سلولها ، جداره سلولها کدام اسماء الهی هست آیا اسماء جمال الهی ظهور داره یا جلال وکدامیک غالب هست؟جداره محافظ ومانع نفوذ هست(تجلی یاحافظ) وسفت وبدنش نوعی عزت هست (تجلی یاعزیز)وقدرتش مانع نفوذ قدرت های دیگر در او تاحدی میشود(تجلی یاقادر): لذا تجلی وغلبه اسم جلال الهی درآن مخلوق هست . در آب میان بافتی سلولها کدام؟آب مایع حیات موجودات زنده هست وجاذبه درون بافت را شدت می بخشد (آب =>یاحی و جاذبه =>یارحمن )=جمال در جاذبه میان بافتی یا جاذبه بین سلولها کدام اسم از اسماء جمال وجلال الهی را مشاهده می نمایید؟ (یارحمن وجاذبه )=جمال در گل ها در ساقه سفت که واحده کدام اسماء از جمال وجلال هست؟(وحدت وتفرد ضد دوئیت =>یاواحد - سفتی => یاعزیز )=جلال در مجموع گلبرگ کدام ؟(زیبایی => یاجمیل - کثرت برخلاف وحدت جلالی ) =جمال در اعضای دفاعی گیاهان یا حیوانات کدام اسماء مخلوق از جمال وجلال غلبه ظهور دارد؟ مثلا سموم متشرحه از حیوانات دریایی؟(دفع غیر همجنس ومیل به تفرد=جلال) در پوست سفت حیوان کرگدان کدامیک غلبه ظهور دارد؟(سفتی ونفوذناپذیری => عزت ) در دهان حیوانات ، دندان تجلی کدام اسم از اسماء جمال یا جلال الهی هست ؟ (سفتی ونفوذناپذیری =>عزت - قدرت جویدن =>قدرت)=جلال الهی هوایی که تنفس میکنیم ، یا آبی که می نوشیم یا غذایی که می خوریم تجلی کدامیک از اسماء جمال وجلالست (هر سه اینها مایع حیات=>یاحی )=تجلی جمال -- یا (عسر) سختی های زندگی که بر مردم در زندگی روزمره اتفاق میافتد، مظهر کدامیک از اسماء جمال یا جلال الهی هست ؟(عُسر ومانع رسیدن ودیدن جمال =جلال ) راحتی های زندگی وبعبارت قرآنی در (یُسر) ها کدامیک از اسماء الهی توسط خداوند متعال برما ظاهر می شود(راحتی ویسر= رویت جمال )=جمالی ___ یا کسی فیزیک خوانده : نور لیزر اگر بسوزاند مظهر کدامیک از اسماء جمال وجلال الهی هست ؟جمال یا جلال؟ اگر صرفا روشنایی دهد ونسوزاند چطور؟ (نوری که نسوزاند => تجلی جمال )اگر بسوزاند=>تجلی جلال شکافت هسته ای که موجب جدایی وتفرقه بین اتمها می شود تجلی جمال است یا جلال؟فراق => جلال انفجار و رانش بعداز شکافت هسته ای چطور؟(قدرت => جلال) نور ساطع بعد از انفجار هسته ای چطور؟تجلی جلالست یاجلال؟(زیبایی و نور=>جمال) جرم ملکول یا اتمها چطور؟(قدرت وعزت اجرام=جلال) جاذبه بین اتمها وملکولها چطور ؟ جاذبه ورحمت=جمال دافعه بین اتمهاوملکولها چطور؟(دافعه=جلال) __ یا کسی علم شیمی خوانده: واکنش های حرارت زا تجلی جمالست یا جلال؟ واکنش های انفجاری چطور؟ واکنش هایی که موجب گسست عناصر شیمیایی می شود چطور؟ واکنش هایی که باعث تولید ماده جدید می شود چطور؟ __ یا کسی طب خوانده: بیماری و درد وفشار روحی وعصبی حاصل از بیماری تجلی جلالست یاجمال؟ داروهای سردی یا گرمی زا در بدن افراد تجلی جلالست یا جمال؟ داروی های قابض و جمع کننده زخم و اعضای بدن تجلی جمالست یا جلال؟ داروهای باسط و باز کننده وگشاینده اعضای بدن همچون داروهای بی حسی و بیهوشی چطور؟ بیماری فشار خون که خون بر رگها فشار می آورد جمالست یا جلال؟ ناخن ها و مو های بدن چطور؟ سُده ها و گرفتگی های رگها یا سایر اعضای بدن چطور؟ داروهای شیرین از حیث شیرینی چطور؟ داروهای تلخ مزه چطور؟ داروهای اسیدی چطور؟ داروهای قلیایی چطور؟ __ یاکسی کارش نجاری است: سفتی وسختی چوب تجلی جمالست یا جلال الهی؟ استقامت چوب یا میز وصندلی ساخته شده تجلی جمالست یاجلال؟ نوک تیز میخی که بر چوب وارد میکنید وباعث تفرق وجدایی سلولهای مرده چوب می شود چطور؟ چسب چوب که باعث اتصال چندچوب به هم می شود چطور؟ ___ یا کسی کشاورزی و باغبانی میکند: میوه خوراکی درختان تجلی جمالست یا جلال؟ تنه درختان چطور؟ تعدد موجود در دانه های گندم چطور؟ حشرات و آفاتی که بر گیاهان ودرختان وارد می شود چطور؟ باران بهاری چطور؟ باران سیل آسا چطور؟ باران وبرف بدموقع در موقع گل دادن درختان چطور؟ -- در حوادث واتفاقات یا بلایای طبیعی : سیل چطور؟تجلی جمالست یا جلال؟ زلزله چطور؟ رعدوبرق چطور؟ __ در روابط خانوادگی واجتماعی : محبت فی مابین تجلی جمالست یا جلال؟ قطع روابط محبت آمیز میان افراد؟ غضب به دیگران چطور؟ حیله و مکاری چطور؟ _ سوال : صبر و رضا و تواضع وتسلیم را در مقابل جمال الهی باید از خود نشان دهیم یا درمقابل جمال الهی؟
  15. نورنما

    بحثهایی پیرامون اخلاق اسلامی با دید توحیدی

    نکته بعدی: بهشت جنت و رضوان الهی مظهر غلبه اسماء جمال الهی هست و جهنم ودرکات جهنم مظهر ظهورات اسماء جلال الهی هرکس در این دنیا وجود خودش را نسبت به الله متعال و پیامبر اکرم واهل بیت علیهم السلام پر ازمحبت وعشق و مظهر وتجلی اسماء جمال کند ، هم بعداز مرگ وقیامت این زیبایی وجمال بصورت بهشتی زیبا ونورانی که از وجودخودش نشأت میگیرد ونورافشانی میکند، همان بهشت برین او خواهد بود وهرکس نسبت به ایشان وجودش را بجای محبت ، پر از نفرت و یاس وکینه و کدورت ومظهر وتجلی اسماء جلالی کندو به خداوپیامبر خدا مثل جهل وجنودش پشت کندوکافربشود، همین اسماء جلالی وجود خودش ، وجودش را همچون هیزمی آتشین وسوزان کرده و خودش روز قیامت هیزم جهنم خودش خواهد بود وخودش خودش را خواهد سوزاندوخودش باعث فراق خود از جمال ومحبت الهی خواهد شد ،العاذنا الله من ذلک . نکته بعدی: اسماء جمال و جلال الهی از جهت اینکه عادلانه ظهور نمایند یا از روی ظلم توسط انس وجن وسایر مخلوقات ظهور نمایند را به دو نوع زیر تقسیم می نماییم: اسماء جمال (جایز -غیر جایز) اسماء جلال (جایز - وغیرجایز)